رمان ایرانی

قصه من و او

از یکی دو روز قبل زنی با دفتر کار و تلفن همراهم تماس گرفت.بعد از تعریف و تمجید از من و کتاب‌هایم که منتشر شده بود خودش را همسر فلان استاد دانشگاه معرفی کرد که دستی به قلم داشت و حاصل نوشته‌های شوهرش مورد توجه کسانی است که اهل مطالعه و قلم وکتاب هستند.بدوت اینکه به ذهنم فشار بیارم استاد نویسنده را شناختم و خیلی زود تقاضایش را پذیرفتم تا او را در دفتر کارم ملاقات کنم .خانم شوهر از دست داده بعد از مقدمه‌ای هرچند کوتاه،از خودش،زندگی‌اش،پسر و دختر همسر اول شوهرش،و اینکه او را کشتند،و چرا کشتند اوراقی به من داد و گفت ((او قصد داشت زندگی پر فراز و نشیب خودش را بنویسد که متآسفانه عمرش به سر آمد،اگر ممکن است شما از روی این نوشته‌ها آرزوی او را بر آورید)) از آنجایی که ما نویسندگان تشنه این‌گونه خاطرات واقعی هستیم ،با کمال میل پذیرفتم و بعد از مطالعه و چندین بار ملاقات با آدم‌های که چهار چوب قصه را تشکیل می‌دادند این داستان را نوشتم و به حکم وصیت استاد نامش را ‹‹قصه من و او›› گذاشتم.

اوحدی
9786006544021
۱۳۹۱
۵۳۶ صفحه
۹۲۷ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده حسن کریم‌پور
۲۳ رمان حسن کریم‌پور نویسنده ایرانی است و نام او در کنار مجموعه‌ای از آثار داستانی فارسی دیده می‌شود. درباره زندگی شخصی و تاریخ‌های دقیق او اطلاعات عمومی قابل اتکای زیادی در دسترس نیست، بنابراین بهتر است با احتیاط معرفی شود. کارنامه او بیشتر از مسیر کتاب‌های منتشرشده‌اش شناخته می‌شود تا حضور پررنگ رسانه‌ای. چنین نویسندگانی گاهی در حافظه عمومی کمتر دیده می‌شوند، اما برای خوانندگان پیگیر رمان و داستان فارسی نامی آشنا هستند. در آثار منسوب به او، روایت و سرگرمی داستانی نقش ...
دیگر رمان‌های حسن کریم‌پور
باغ رویاها
باغ رویاها
وسوسه‌های خانه مادر بزرگ
وسوسه‌های خانه مادر بزرگ فرهاد پرسید: اون چی؟ نسبت به تو همون احساس قبلی رو داره؟ گفتم: چند دقیقه‌ای که برام حرف می‌زد، از چهره‌اش استنباط کردم که هنوز دوستم داره و از اینکه در آن راه قدم برداشته، پشیمونه. گفت: اگه خوب دقت کنی، خیلی جالبه. معشوق زندانی عاشق. سوژه‌اش برای فیلم یا کتاب حرف نداره. گفتم: رنجی که هر دو می‌بریم چی؟ داریم می‌سوزیم ...
احساس پنهان
احساس پنهان قصه مردی شصت ساله است که با یک ازدواج تحمیلی زندگی می‌گذراند، در پی ماجرایی پر نشیب و فراز دلباخته زنی جوان می‌شود...
دختر بویر احمدی
دختر بویر احمدی همه ساکت بودیم. من و رودابه در برابر آن همه چشم خجالت می‌کشیدیم به همه سلام کنیم اما نگاه‌مان هزاران جمله حرف داشتند. به یکدیگر خیره شدیم حتی پلک زدن را فراموش کرده بودیم که مبادا یک لحظه از هم غافل شویم. موجی از دلهره و اضطراب و هیجان توام با ذوق و شوق احاطه‌ام کرده بود. هر دو یک ...
من محکوم می‌کنم
من محکوم می‌کنم
مشاهده تمام رمان های حسن کریم‌پور
مجموعه‌ها