«نیکبیلیک را ، صبحی زیبا، آن دورها دید، توده کوچکی که رنگش به زنگار و سیاهی میزد، روی کوه یخی با صخرههایی قابل رویت، قربانی قدیمی در ماهوتی ژنده به گل نشسته بود...» و تمام داستان تقریبا 180 صفحهای ژان اشنوز، این نویسنده معاصر فرانسوی، به ظاهر در جستجوی همین کشتی نیکبیلیک است. کشتیای که قهرمان داستان (بهراستی اگر قهرمانمان فرر باشد، چه به نظر قهرمان واقعی برف و یخبندان و عتیقههای به گل نشسته نیکبیلیکاند، نه چیز دیگری) در روندی پیچیده و هیجانانگیز به دنبال آن است.