نمایش‌نامه

لباسی برای میهمانی نهر فیروزآباد

سرباز با حیرت به گفت و گوی آن‌ دو خیره شده است. پرستار، شروع به خواندن می‌کند، با صدایی شکسته و تلخ، آوازی گیلکی را به زمزمه می‌خواند. سرباز کنار پنجره می‌رود. سیگاری از جیب بیرون می‌آورد و بر لب می‌گذارد و به محوطه پر درخت بیرون نگاه می‌کند.

نیلا
9789646900707
۱۳۹۲
۹۶ صفحه
۱۶۳۹ مشاهده
۰ نقل قول
محمد رحمانیان
صفحه نویسنده محمد رحمانیان
۱۰ رمان محمد رحمانیان نمایشنامه‌نویس، کارگردان و نویسنده ایرانی است؛ چهره‌ای شناخته‌شده در تئاتر معاصر ایران. او در فضای نمایش ایران با متن‌هایی شناخته می‌شود که تاریخ، موسیقی، خاطره و زندگی اجتماعی را وارد صحنه می‌کنند. رحمانیان در نمایشنامه‌هایش به زبان و اجرا همزمان فکر می‌کند؛ جمله روی کاغذ می‌آید، اما برای صدا و بدن بازیگر هم ساخته می‌شود. آثار او اغلب با حافظه جمعی و چهره‌های فرهنگی گفت‌وگو دارند و از تاریخ به عنوان ماده زنده نمایش استفاده می‌کنند. در کار او، تئاتر فقط روایت ...
دیگر رمان‌های محمد رحمانیان
امیر
امیر دخترک: من چرا نمی‌میرم سردار؟ سکوت. آذرک به فاخته اشاره می‌کند و فاخته به زنی از زنانش. زن برمی‌خیزد، دست دخترک را می‌گیرد و در گوشه‌ای می‌نشاند. یک سردار: چشم‌های این دخترک کار تو بوده جوزک؟ جوزک: شاهکار استادی‌ست که باید شاگردی‌اش کرد! چشم‌ها بی‌فروغ شده، با این همه اثری از میل داغ بر چهره نیست. فاصله چشم‌ها و میل به ریاضی محاسبه ...
لیلا مرکب‌خوانی چند مسافر (3 نمایش‌نامه)
لیلا مرکب‌خوانی چند مسافر (3 نمایش‌نامه) لیلا: می‌گفت هوس شمال کرده‌م... جاده‌ش، جنگلاش، مهی که سر هر پیچ توش گم می‌شی و بعد هر خم خودتو پیدا می‌کنی... می‌گفتم می‌برمت... بذار تک سرما شکسته بشه و جون بگیری... آخه زمستونا، لاجون که بود، لاجون‌تر می‌شد... و اون صدای خس خس سینه‌ش، که نفسمو با خودش می‌گرفت و پس می‌داد... می‌گفت لیلا... شمال بهمون خوش می‌گذره، مگه ...
پل
پل ... و حسین رمزی شد میان خدا و پارسیان بر جای مانده زان تمدن کهن که اینک به آیینی نو دل به حق سپرده بودند، حسین همان کشتی بود که در غرقاب‌ها و تندبادها چشم به نجات و دستکیری‌اش داشتند و همان چراغی بود که در کوره‌راههای شک و گمراهی، راهنما و راهگشای جویندگان می‌شد. چرا که خون خدا بود ...
مصاحبه
مصاحبه صدا: چی گفتی؟ نعیم: گفتم... صدا: چی؟ چی گفتی؟ بگو نعیم... چی گفتی؟ چی؟ نعیم: دوستت دارم! [می‌گرید.] صدا: بعدش چی شد؟ نعیم: بعدش آسمون چرخ زد و آبیش تموم شد... نیگا کردم، دیدم مونیک، فقط دامنش نیست که قرمزه... همه تنش قرمزه، همه لباساش... صدا: چرا اونو کشتی؟ نعیم: واسه این‌که نمی‌تونست بپره... بالشم بستم، ولی دیگه خوب نشد. ...
مشاهده تمام رمان های محمد رحمانیان
مجموعه‌ها