نمایش‌نامه

نیلوفر آبی

در این نمایش‌نامه، تنها دو شخصیت ایفای نقش می‌کنند" .فوئونگ "جوان در شبی برفی در راه مانده، هیچ امیدی برای زنده ماندن ندارد، تا این که راهبی، او را یافته، به معبد می‌برد و از او پرستاری می‌نماید" .فوئونگ "پس از بهبود، عاشق راهب می‌شود و راهب که به عقاید خود پای بند است، می‌خواهد آخرین مرحله سلوک را بپیماید" .فوئونگ "از راهب می‌خواهد تا برای آخرین مرحله سلوک که همانا پرورش انسان زاهد است، خود وی را تربیت کند .بدین ترتیب او یکایک، مراحل را از ابتدا تا انتها از "راهب "می‌آموزد و در آخرین گام که قربانی کردن بر او واجب می‌گردد، عزیزترین فرد زندگی‌اش ـ راهب ـ را قربانی می‌کند.

نیلا
9789646900349
۱۳۸۹
۱۸۰ صفحه
۱۶۲۲ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده حمید امجد
۱۷ رمان حمید امجد، نمایشنامه‌نویس، کارگردان و نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به تئاتر، روایت، شهر، خاطره و رابطه انسانی نزدیک‌اند. در معرفی او، بهتر است به جای جمله‌های کلیشه‌ای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتاب‌هایش برمی‌گرداند. مسیر کار او نشان می‌دهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان می‌آید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمان‌های پرخواننده‌ای که بی‌واسطه با مخاطب حرف می‌زنند. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده ...
دیگر رمان‌های حمید امجد
مهر و آینه‌ها
مهر و آینه‌ها
3 خواهر و دیگران
3 خواهر و دیگران آنتوان چخوف به سال 1897، به توصیه جدی پزشکانش که بیماری سل او را به تدریج درمان‌ناپذیر می‌یافتند، رخت به خانه‌ای ییلاقی دور از شهرهای بزرگ کشید، و چهار سال بعد در آن‌جا نوشتن نمایش‌نامه سه خواهر را به پایان برد، که از قضا داستان آن هم در چهار سال می‌گذرد.
فراموشی
فراموشی اهوانگ: ار جانب دیوار بزرگ! ژوان: دیوانی‌اند؛ گذرنده، با فرمانی. اهوانگ: در آستان غروب؟ ژوان: فرمان‌شان فوری‌ست، یا راه نزدیک می‌روند. اهوانگ: از راه دیگر نرفتند! ژوان: راه گم کرده‌اند. اهوانگ: آن نشان اژدها نیست بر درفش؟ ژوان: خوب نمی‌بینم. اهوانگ: خوب بشنو؛ راه‌شان این سوست!...
پستوخانه
پستوخانه داداش وسطی: (گریان) راست گفتی! پس من چه کنم از دست تو؟ الماس: گریه نکنین قربان، مردم می‌فهمن داروغشون مرد نیست. داداش وسطی: (یک‌باره) چی گفتی؟ فردا صبح علی‌الطلوع یه فوج چکمه چرک تحویل می‌گیری، شب همه رو برق افتاده تحویل می‌دی! الماس: آی! داداش وسطی: هاها، خوشم اومد! بالاخره یاد گرفتی حساب ببری؟ الماس: نه قربان فقط گشنمه! داداش وسطی: اهوی خیک چربی! یه نیگا ...
مشاهده تمام رمان های حمید امجد
مجموعه‌ها