هر نژادی بوهای خودش را دارد که نژادهای دیگر از آن متنفرند. سربازرس مگره پنجره را باز کرده بود و پیوسته پیپ میکشید، ولی بوهای مبهم همچنان ناراحتش میکرد.
۵۹ رمان
ژرژ سیمنون، رماننویس بلژیکی، از چهرههای شناختهشده ادبیات و فرهنگ معاصر یا کلاسیک است. او در لیژ بلژیک به دنیا آمد و نامش با بخشی از حافظه خوانندگان در زبانهای مختلف گره خورده است.
مسیر کاری او با روزنامهنگاری، نوشتن پیاپی و توجه به زندگی شهری شکل گرفت. همین مسیر باعث شد آثارش فقط یک تجربه سرگرمکننده نباشند و به تصویری از زمانه، جامعه و دغدغههای شخصی او تبدیل شوند.
شهرت او بیش از همه با رمانهای کارآگاه مگره و دهها رمان ...
کافه لیبرتی
ماجرای «کافه لیبرتی» در آنتیب در جنوب فرانسه روی میدهد. کمیسر مگره برای حل معمای قتل مردی که از پشت چاقو خورده است به ساحل کت دازور میرود. در آنجا در مییابد که مرد مقتول از مشتریان کافهای به نام کافه لیبرتی بوده و گاه هنگام مسافرت به ریویرا چندین روز اقامت میکرده است. ملاقات مگره با پسر مرد مقتول ...
سایه گیوتین
در رمانهای سیمنون و از جمله سایه گیوتین ترسهای پنهان و دسیسهها و اضطرابهای نهفته در پس پرده عادتهای روزانه زندگی و نظم حاکم بر آن توصیف شدهاند که به ناگاه به لحظه انفجاری خویش میرسند و به بروز خشونت یا جنایت منجر میشوند. به علاوه رمانهای او آمیزهای هستند از روایت پردازی چیزه دستانه و بازشکافتن هوشمندانه روان انسانها. ...
مگره در کافه لیبرتی
ماجرا با احساس حال و هوای تابستانی آغاز شد. وقتی مگره از قطار پیاده شد. نیمی از ایستگاه راهآهن آنتیب غرق آفتابی چنان تیز و درخشان بود که مردم مثل اشباحی در جنب و جوش به نظر میرسیدند. اشباحی که کلاه حصیری بر سر، شلوار سفید بر پا و راکت تنیس به دست داشتند!
مگره و دیوار سنگی
27 ژوئن 1930 سربازرس مگره اولین بار با جسد مردی مواجه شد که مقدر بود تا چندین هفته تمام به نزدیکترین و دردسرسازترین شخص زندگیاش تبدیل شود. این پیشامد چند جنبه داشت، بخشی معمولی بود و بعضی فجیع و برخی فراموشنشدنی.
بخش فراموشنشدنیاش این بود که از یک هفته پیش از آن سیل اطلاعیههای رسمی به پلیس جنایی ابلاغ میشد ...
مگره و سایه پشت پنجره
جسد همچنان تنها، سر بر روی نامههای پراکنده، در دفتر کارش بود. ناگهان صدای فریادی از طبقه دوم به گوش رسید. صدای فریادی گوشخراش، مثل کسی که نومیدانه کمک میطلبد. ولی زن سرایدار خم به ابرو نیاورد و ضمن باز کردن در اتاقش، آهی کشید و گفت: «خب...! بازم زنکه دیوونه...»