مجموعه داستان داخلی

وقت گل نی

بعد با صدای بلند پرسید: 10 و 10؟ خانوم اجازه؟ انگشنام. پدر داد زد: انگشتات؟ مادر که انگشت‌هایش رنگ سبزی گرفته بود گفت: سبز شده، سبزی باغچمونه. معلم گفت : دیدین!‌ سبز شده، حالا باید چی‌کار کنیم؟ مابگیم؟ بگو پسرم.

چشمه
9786002294722
۱۳۹۴
۳۶ صفحه
۷۳۱ مشاهده
۰ نقل قول
پیمان هوشمندزاده
صفحه نویسنده پیمان هوشمندزاده
۶ رمان پیمان هوشمندزاده نویسنده و عکاس ایرانی است؛ از چهره‌های داستان کوتاه معاصر فارسی است. زندگی و خاستگاه او با تهران، ایران پیوند دارد و همین زمینه در شکل‌گیری نگاه و جهان آثارش بی‌اثر نیست. آثار او زندگی شهری، جزئیات عادی، طنز خشک و تنهایی آدم‌های امروز را دنبال می‌کنند. هوشمندزاده با نثری کوتاه، دیداری و کم‌حرف می‌نویسد؛ تجربه عکاسی در نگاهش به صحنه حس می‌شود. او بخشی از جریان داستان شهری ایران است که به لحظه‌های کوچک و زبان موجز توجه دارد. برای مخاطب فارسی، ...
دیگر رمان‌های پیمان هوشمندزاده
2 تا نقطه
2 تا نقطه دوربین آوردیم و نشانش دادیم. خوب نگاه کرد و بعد بی‌سیم خواست، با خورشید حرف می‌زد. چیزی هم می‌نوشت. نفهمیدیم چه می‌گفت. از رمز دیگری استفاده می‌کرد. تمام که شد همه بلند شدند و از تپه پایین رفتند. سوار ماشین شدند. و راه افتادند به طرف همان دو لکه. با چشم دنبال‌شان کردیم. غباری پشت سرشان بلند شده بود. کوچک ...
شاخ (مجموعه داستان پیوسته)
شاخ (مجموعه داستان پیوسته) بی‌سیم‌چی آن‌طرف خطی‌ها بود. نامردها بی‌سیم‌چی زن داشتند. عوضش ما با عکس خواننده‌ها حال می‌کردیم. آن هم عکسی که توی شش‌تا سوراخ قایمش کرده بودیم. عربی بلد نبودیم ولی دختره خوب فارسی حرف می‌زد. صدای خوبی هم داشت. سیا می‌مرد برای صداش! یک ناز با مزه‌ای توی صداش بود که بیشتر به ایرانی‌ها می‌زد تا به عرب‌های کت و کلفت. تازه ...
لذتی که حرفش بود
لذتی که حرفش بود لذتی که حرفش بود مجموعه‌ای‌ست از ناب‌ترین تجربه‌های به ظاهر پیش پا افتاده و هرروزه‌ی ما. مجموعه‌ای از بدیهیات، آن‌قدر که کمتر کسی به‌شان فکر می‌کند. پیمان هوشمندزاده و منطق روایی ساده و روانش، کولاژوار قطعاتی از مشاهدات هر انسانی را از پیرامونش و خاطراتش کنار هم چیده، جوری که برای خواننده چاره‌ای جز حیرت کردن نمی‌ماند...
ها کردن
ها کردن بعضی چیزها می‌رود توی مخم، مثلا همین بوی کباب. این که همسایه‌ها بوی کباب راه می‌اندازند، به خاطر این نیست که روی مخم کار کنند. همین‌طوری نمی‌گویم، روی این جریان فکر کرده‌ام. نه، نیست. مگر مردم بی‌کارند؟ اگر بود شک نداشتم که دیوانه‌ام، ولی به خاطر بوی کباب هم که نمی‌شود از کسی شکایت کرد. بروم بگویم بنده‌های خدا توی ...
مشاهده تمام رمان های پیمان هوشمندزاده
مجموعه‌ها