رمان ایرانی

بی‌وفا

شبیه نسیمی، نه! بادی که از راه می‌رسد، و کنار می‌زند خاکستری را، که پنهان کرده آتش را، از راه رسید... وقتی که زمانش نبود! پایان هر چیز، همیشه خوب تمام نمی‌شود، اما این‌بار شده بود... خیلی هم خوب شده بود. شبه برهم زدن بازی کودکان است، او، با آمدنش جرزنی کرد و درهم ریخت، هرآنچه با نبودنش شکل گرفته بود، زمانه هم همراهی‌‌اش کرد، و درهم ریخته‌ها را دوباره کنار هم چید، خوب یا بد، آن آتش فراموش شده، گل انداخت شعله‌ور شد... مثل این‌که کسی بازی‌های سرنوشت را نمی‌فهمد!

شادان
9786007368206
۱۳۹۴
۵۲۰ صفحه
۳۲۲ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده منیر مهریزی‌مقدم
۱۷ رمان منیر مهریزی‌مقدم، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به روابط انسانی، خانواده و تجربه اجتماعی نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده او می‌توان ...
دیگر رمان‌های منیر مهریزی‌مقدم
هم‌دم خاطره‌ها
هم‌دم خاطره‌ها یک بند سیگار کشیدن‌هاش، شب‌ها دیر اومدن‌هاش، ریخت و پاش‌هاش، دختر بازی‌ها و بی‌قید بودن به وضع خانواده و تازه ضعیف شدن هیکلش و گاهی حالت غیرطبیعی و حرکاتش که داد می‌زد یه کوفت و زهرماری هم مصرف می‌کنه، امان فکریم رو بریده بود.
غروب دل
غروب دل من هنوز نمی‌دانم که وابستگی آدم‌ها، و حتی دلبستگی‌هایشان به کدامین دلیل شکل می‌گیرد و ریشه می‌دواند. اگر در یک لحظه تمام مناسبات خونی یک نفر زیر سوال برود آیا از دوست داشتن‌های او کاسته می‌گردد؟ این یک دوراهی است و می‌خواهم خود را متقاعد سازم که در احساس من هیچ تغییری رخ نمی‌دهد حتی اگر بدانم که تو دیگر آن ...
شب آفتابی
شب آفتابی اگر چه امروز با روزهایی که من جوان بودم تفاوتی پیدا کرده به اندازه قرن‌ها ولی سرگذشت آدم‌ها و عشق و حتی نفرت‌شان همیشه تکرار مکررات است. این روایت‌ها دیگر مادر و دختر نمی‌شناسد مثل اینکه هر کس آینه دیگری است و هر دختری می‌تواند از فصه ناگفته مادرش بیاموزد. زندگی پر است از نتاقض‌ها و ناشناخته‌ها درست مثل وجود ...
غریبه آشنا
غریبه آشنا راست می‌گفت؟ یعنی ایلیا داره ازدواج می‌کنه؟ اونم به همین سادگی؟ پس کجا رفت آن همه اشتیاق و علاقه؟ کجاست آن حرف‌ها و آینده قشنگ؟ چطور می‌تونه از من و بچه‌ای که آنقدر در حفظش اصرار کرده بود بگذرد و اجازه دهد هرچه که لایق خودشان بود به من بگویند؟ آیا حق من این بود؟ من که آویزانش نشده بودم، ...
مشاهده تمام رمان های منیر مهریزی‌مقدم
مجموعه‌ها