زبان
فارسی
نویسنده
آنا گاوالدا
مترجم
رضا زارع
سال چاپ
1395
نوبت چاپ
1
تعداد صفحات
424
سایز
رقعی
ابعاد
15 * 22.1 * 2.3
نوع جلد
گالینگور
وزن
580
نسخه الکترونیکی
نمیباشد
۲۳ رمان
آنا گاوالدا، نویسنده فرانسوی است و در میان خوانندگان با آثاری شناخته میشود که به روابط انسانی، تنهایی و امیدهای کوچک نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد که ادبیات میتواند از دل تجربههای فردی، جهانهایی عمومی و ماندگار بسازد.
مسیر نویسندگی او با توجه به جزئیات انسانی شکل گرفته است. در نوشتههایش معمولاً شخصیتها فقط حامل ماجرا نیستند؛ آنها با گذشته، ترسها، امیدها و انتخابهایی روبهرو میشوند که داستان را پیش میبرند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان به «دوستش ...
زندگی بهتر (مجموعه 2 داستان) مجموعه داستان
در این کتاب گاوالدا ما را درگیر دو جوانی میکند که خوشبخت نیستند و تصمیم میگیرند همه چیز را تغییر دهند. « ماتیلد» و «یان» ترجیح میدهند اشتباه کنند تا این که هرگز زندگی نکنند. در طی داستان شخصیتها تردید میکنند، میایستند و دوباره آغاز میکنند و در مییابند که زندگی همین است و اگر روزی زندگی طمعش را از ...
دلم میخواهد گاهی در زندگی اشتباه کنم
سه نام، سه داستان و سه جوان امروزی که ترجیح میدهند در زندگی اشتباه کنند تا این که اصلا زندگی نکنند. این سه رمان کوتاه، پیش از این در دو کتاب «بیلی» و «زندگیهای بهتر» از سوی ناشر فرانسوی منتشر شده بود ولی از آنجا که هر سه از لحاظ محتوایی و سبک داستانی پیوندهایی دارند، آنا گاوالدا و ناشر ...
دوستش داشتم
«چی گفتی؟»
«گفتم با خودم میبرمشان. بهتر است کمی از اینجا دور باشند..»
مادر شوهرم پرسید: «کی؟»
«همین حالا»
«حالا؟ الان منطقی فکر نمیکنی...»
«چرا، کاملا منطقی هستم.»
«چی میگی؟ ساعت نزدیک یازده است! پییر، تو...»
«سوزان، روی صحبتم با کلوئه است. گلوئه به من گوش کن. دلم میخواد شما را از اینجا ببرم. موافقی؟»
من چیزی نمیگویم.
«به نظرت ...
با هم بودن
«کامیل» دختری جوان که به کارهای نظافت و خدمتکاری اشتغال دارد، به دنبال همخانه نیست ولی از سر تصادف همخانهای پیدا میکند و به تدریج سرو کله آدمهایی دیگر نیز در زندگیاش پیدا میشود.
در بحبوحه زندگیهای به هم ریخته، نوری در تاریکی میدرخشد و آنها به هم نزدیکتر میشوند. «با هم بودن» رمانی درباره زندگی شخصی، تجربه تنهایی و ...
بیلی
متاسفانه باید قبول کنم که همیشه وبال گردن بودم... این دقیقا همان چیزی است که پدرم یک روز به من گفت: مادرت ما را ترک کرد چون تو بیش از حد وبال گردنمان بودی. درست است که کاری نمیکردی ولی همیشه در حال ناله کردن بودی... نمیدانم چند بار باید از خشم، ناراحتی و افسوس به خود بپیچید تا چنین ...