رمان ایرانی

سرزمین عجایب

توی کتابخانه بابام فقط همان صندلی راحتی دسته‌داری بود که گفتم. میز نبود. نه میز بود، نه هیچ صندلی دیگری. این یک کتابخانه‌ای بود برای کتاب خواندن فقط، نه برای نوشتن. نه مشق نوشتن، نه قصه نوشتن، نه شعر نوشتن. من روی صندلی بابام می‌نشستم و کتاب‌های بابام را می‌خواندم و هر کتابی را که بر می‌‌داشتم برش می‌گرداندم سر جای خودش... هرچه رمان بود خواندم و بعد از مدتی، مثل هرکسی که وقتی که زیاد می‌خواند خیال می‌کند که حتما باید یک چیزی بنویسد، شروع کردم به نوشتن. اما خوبیش به این بود که به جای این که رمان بنویسم، شعر نوشتم. یک عالمه شعر نوشتم. سه چهار تا دفتر پر کردم...

مرکز
9789642133628
۱۳۹۶
۱۶۰ صفحه
۱۹۰ مشاهده
۰ نقل قول
جعفر مدرس صادقی
صفحه نویسنده جعفر مدرس صادقی
۲۳ رمان جعفر مدرس صادقی نویسنده، مترجم و ویراستار ایرانی است. او در اصفهان به دنیا آمد و در ادبیات معاصر فارسی با رمان‌ها، داستان‌ها و کارهای پژوهشی و ویراستاری‌اش شناخته می‌شود. مدرس صادقی نویسنده‌ای است که به زبان و ساختار روایت توجه زیادی دارد. آثار او معمولاً از سطح ماجرای ساده فراتر می‌روند و به پرسش‌هایی درباره هویت، تاریخ، نوشتن و رابطه فرد با گذشته نزدیک می‌شوند. رمان «گاوخونی» از شناخته‌شده‌ترین آثار اوست؛ اثری که با فضای اصفهان، خاطره، خواب و ذهن آشفته ...
دیگر رمان‌های جعفر مدرس صادقی
بالون مهتا
بالون مهتا سوار باد شد و رفت روی دریا... نه قطب‌نما داشت و نه می‌دانست کجاست و کجا دارد می‌رود و نه می‌توانست هیچ تغییری در جهت حرکت بالون بدهد - تسلیم باد بود. با خودش عهد کرد که به هر جایی که رسید، به جای هر کار دیگری مثل تلفن زدن به دفتر شرکت در دهلی و خبر دادن از سلامت ...
کافه‌ای کنار آب
کافه‌ای کنار آب دیک می‌گه آخه این‌ که نمی‌شه. همه شاعرند، همه داستان‌نویس‌اند، همه استعداد دارند، همه یا کتاب چاپ شده دارند یا کتابشون زیر چاپه. دیک می‌گه توی این جمعیت به این انبوهی، من تنها کسی هستم که نه شعر می‌گم و نه داستان می‌نویسم و نه کتاب چاپ شده دارم و نه کتاب زیر چاپ. می‌گه دنیا را عمله‌ها و مهندس‌ها ...
من تا صبح بیدارم
من تا صبح بیدارم بازی ما تازه داشت گرم می‌شد، تماشایی می‌شد... خراب نمی‌کردیم، توپ نمی‌رفت توی تور، نمی‌افتاد زمین، اوت نمی‌شد، مثل این که توی خواب بازی می‌کردیم... فقط بازی می‌کردیم و با یک آهنگ ثابت، بدون وقفه، به کندی، با حوصله. تازه داشت دستمان می‌آمد که چه جوری بازی کنیم. تازه داشتیم مثل بار آخری که بازی کرده بودیم بازی می‌کردیم... اما ...
سفر کسرا
سفر کسرا هر چه قطار به خود شهر نزدیک تر می شد مه غلیظ تر می شد. اولین روشنایی ها که از مشرق دمید قطار از میان جلگه ی وسیعی می گذشت و تا چشم کار می کرد مزرعه بود - مزرعه های مرز بندی شده و منظم ـ و انتهای مزرعه پیدا نبود مه بود یا تاریکی .
کله اسب (1 داستان)
کله اسب (1 داستان)
مشاهده تمام رمان های جعفر مدرس صادقی
مجموعه‌ها