نمایش‌نامه و فیلم‌نامه

حافظ. چرا گریه می‌کنی؟ آرسا. من گریه نمی‌کنم. حافظ. پس اینا چیه؟ اشک نیست؟ آرسا. شاید بارونه، نمی‌دونم از کجا اومده.

نشر ورا
9786008984085
۱۳۹۶
۸۰ صفحه
۸۵۹ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده مهدی میرباقری
۱۱ رمان مهدی میرباقری نویسنده ایرانی است و نامش در میان آثار داستانی و آموزشی منتشرشده برای مخاطبان فارسی‌زبان دیده می‌شود. اطلاعات قطعی و عمومی درباره جزئیات زندگی او محدود است؛ در چنین وضعی معرفی درست باید به جای ساختن زندگی‌نامه، بر حضور او در کتاب و متن تکیه کند. کار نویسندگانی از این دست معمولا در رابطه مستقیم با خواننده معنا پیدا می‌کند؛ خواننده‌ای که دنبال روایت روشن، موضوع قابل لمس و زبان بی‌تکلف است. میرباقری در فضای نشر فارسی به عنوان صدایی کم‌حاشیه‌تر ...
دیگر رمان‌های مهدی میرباقری
نهنگ تنها
نهنگ تنها رها: چرا به پیمان نمی‌گی؟ تمنا: اون می‌دونه خیلی وقته می‌دونه، اما نمی‌خواد قبول کنه. قبول نکرده. رها: الان چه تصمیمی گرفتی؟ هامون: از تو جدا شم. با خونواده اولم زندگی کنم. رها: به من فکر نکردی؟ تمنا: جای من بودی چی‌کار می کردی رها؟ رها: پس زندگی من چی؟ ده سال زندگی من. پیمان: تو زندگی منو خراب کردی ...
و اعتراف‌ها و دروغ‌ها
و اعتراف‌ها و دروغ‌ها من همیشه توی همه این سی ‌و چند سال دلهره داشتم و مضطرب بودم همش قرص ضد اضطراب می‌خوردم، همیشه فکر می‌کردم زندگی من یه خوابه که یه جایی باید بیدار شم و واقعیت رو ببینم، فکر می‌کردم همه این خوشبختی خوابه، همیشه در اوج خوشی می‌ترسیدم. فکر می‌کردم اینا همه دروغه فکر کردم همه این خوشی و خوشحالی دروغه، ...
زمستان در آتش (خوانشی از داستان سودابه و سیاوش) نمایش‌نامه
زمستان در آتش (خوانشی از داستان سودابه و سیاوش) نمایش‌نامه
کافکا (با نگاهی به زندگی و آثار فرانتس کافکا به ویژه رمان مسخ‌اش) نمایش‌نامه
کافکا (با نگاهی به زندگی و آثار فرانتس کافکا به ویژه رمان مسخ‌اش) نمایش‌نامه این نمایش‌نامه اقتباس از زندگی و آثار فرانتس کافکا با تاکید روی رمان مسخ‌اش می‌باشد. فرانتس کافکا: خاطرات خوش اگر با غم عجین باشد طعم بهتری دارد، من در واقع غمگین نیستم بل جویای لذتم. ادبیات بستر مناسبی برای اندوه‌بازی است. ماکس برود: من تو را می‌شناسم فرانتس. بیش از زندگی به نابودی و ویرانی خودت علاقه‌مندی. فرانتس کافکا: آدم سرازیری‌ها ...
صحنه‌هایی از زندگی پدرم
صحنه‌هایی از زندگی پدرم سمانه: تو یادت می‌ره اما من هیچ‌وقت روز عروسی مونو یادم نمی‌ره، برات پیرهن خریدم. جمال: چرا تو انقدر کم عقلی آخه زن؟ چرا پولا رو ریختی دور؟ به نظرت من ارزشی دارم که پول بالام خرج کنید؟ سمانه: چرا این‌طوری حرف می‌زنی جمال جان؟ جمال: چینی بندزده چه ارزش داره؟ پالون ترمه خرو عوض نمی‌کنه. من شدم مثل همین ماشین قراضه‌م که ...
مشاهده تمام رمان های مهدی میرباقری
مجموعه‌ها