رمان خارجی - خاور میانه

شمسپاره

(Semspare)

الیف شافاک در این کتاب از موضوع‌های مختلفی همچون هویت زن و جایگاه او در جامعه و خانواده،‌ آزادی‌های فردی، روابط میان زن و مرد، ادبیات، نزاع‌های قومی و غیره... صحبت می‌کند. شافاک در این کتاب به زندگی شخصی خود نیز پرداختع و به عنوان یک زن نویسنده چالش‌های زندگی‌اش را به رشته تحریر درآورده است. هر حکایت هر کلمه یک شمسپاره است... تکه‌ای از آفتاب است... می‌افتد روی شانه‌هامان آرام، مثل دانه‌های برف مثل باران روحمان را می‌شوید از وجود غبار و آلودگی پاک می‌کند از یکنواختی‌ها...

صابر حسینی
مروارید
9789641915348
۱۳۹۷
۲۶۴ صفحه
۱۲۰۲ مشاهده
۰ نقل قول
نسخه‌های دیگر
الیف شافاک
صفحه نویسنده الیف شافاک
۴۱ رمان الیف شافاک، نویسنده ترک-بریتانیایی، از چهره‌های شناخته‌شده ادبیات و فرهنگ معاصر یا کلاسیک است. او در استراسبورگ فرانسه به دنیا آمد و نامش با بخشی از حافظه خوانندگان در زبان‌های مختلف گره خورده است. مسیر کاری او با نوشتن به ترکی و انگلیسی و پرداختن به هویت‌های چندگانه شکل گرفت. همین مسیر باعث شد آثارش فقط یک تجربه سرگرم‌کننده نباشند و به تصویری از زمانه، جامعه و دغدغه‌های شخصی او تبدیل شوند. شهرت او بیش از همه با «ملت عشق»، «حرامزاده استانبول» ...
دیگر رمان‌های الیف شافاک
10 دقیقه و 38 ثانیه در این دنیای عجیب
10 دقیقه و 38 ثانیه در این دنیای عجیب در این رمان شافاک از ساختاری متفاوت استفاده می‌کند. لی‌لا، قهرمان داستان، که در مسیر زندگی و در خلال اتفاقاتی به روسپی‌گری در استانبول کشیده شده، مرده است، ولی ذهن او به مدت 10 دقیقه و 38 ثانیه به حیاتش ادامه می‌دهد و همه زندگی‌اش، با تمام فراز و نشیب‌هایش، در همین دقایق به خاطرش می‌آید. الیف شافاک در این ...
پنهان
پنهان اگر فقط به دیده‌هایت اکتفا کنی، تنها کرم را می‌بینی. کرم زشت است، نمی‌تواند توجه تو را به خود جلب کند. اگر بخواهی فراتر از ظاهر را ببینی، اگر پرده را کنار بزنی و با چشم دل نگاه بکنی، می‌توانی پروانه را مقابل خود ببینی. پروانه زیباست، توجه‌ات را جلب می‌کند. اگر با چشم دل ببینی عاشق پروانه نه، بلکه ...
3 دختر حوا
3 دختر حوا سه دختر حوّا داستان زندگی زنی است به نام پری که میان عشق و باورهایش قرار گرفته، باورهایی که نمی‌داند کدامشان درست و کدامشان غلط است. جست‌وجوی او برای درک مفهوم زندگی و عشق او را به ورطه‌های تازه و ماجراهای گوناگون می‌کشاند.
دختری که اسمش را دوست نداشت
دختری که اسمش را دوست نداشت در یک شهر بزرگ، توی کوچه‌ای دلباز، در طبقه سوم آپارتمانی آبی رنگ، دختربچه‌ای زندگی می‌کرد. موهایش تابستان زرد رنگ می‌شد و پاییزها به قهوه‌ای مایل به سرخی درمی‌آمد. عاشق کتاب خواندن، موزیک گوش کردن، فیلم دیدن، نقاشی، توپ بازی، طناب بازی، پختن کیک شکلاتی، فرنی و شربت آبلیمو بود اما یک چیز مهم بود که هیچ دوست نداشت: اسمش!
خیرگی
خیرگی می‌خواستم بدانم آیا انسان، محرمیتی دارد؟ خلوتی دارد دور از چشم همگان، دور از دیده‌های پنهان کائنات؟ اگر محرمیتی دارد، حتی اگر به کوتاهی لحظه‌ای، آیا این دم، لحظه‌ای از شب است که از دیده پنهان می‌شویم و از نظرها دور، یا نقطه‌ای است تاریک، شکافی باریک، گسستی نامعلوم و نامرئی، راه گریزی کوچک یا سوراخ و سمبه‌ای نامشخص...
مشاهده تمام رمان های الیف شافاک
مجموعه‌ها