رمان ایرانی

می‌بخشم ولی فراموش نمی‌کنم

از اتاق جهانگیر بیرون آمد. خواست برای آخرین بار گلدان بامبو را آب بدهد، به آشپزخانه رفت. چشمش به تابلو افتاد؛ همان تابلویی که مدت‌ها تنها وسیله ارتباطی میان او و جهانگیر بود. بسته کوچکی پیچیده در کاغذ کادوی زیبایی با روبان سپید زیر تابلو به چشم می‌خورد. با قدم‌هایی لرزان به سوی آن رفت. روی تابلو نوشته شده بود: "من را ببخش و فرصت بده با آینده‌ای شیرین، گذشته تلخ را جبران کنیم"

سخن
9789643729400
۵۶۴ صفحه
۷۶ مشاهده
۰ نقل قول
نسخه‌های دیگر
صفحه نویسنده افسانه نیک‌پور
۸ رمان افسانه نیک‌پور نویسنده ایرانی است؛ نام او در میان آثار فارسی‌زبان و کتاب‌های منتشرشده برای مخاطبان ایرانی دیده می‌شود. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. در چنین آثاری، روایت معمولا از تجربه‌های نزدیک زندگی، رابطه و فضای فرهنگی آشنا نیرو می‌گیرد. زبان ساده و ارتباط مستقیم با خواننده، در این گونه نوشتار اهمیت زیادی دارد. حضور نویسندگانی مانند نیک‌پور به گستردگی و تنوع ...
دیگر رمان‌های افسانه نیک‌پور
گاهی برای دیدن چشم‌ها را باید بست
گاهی برای دیدن چشم‌ها را باید بست از خیلی پیش‌ترها به خودم قبولونده بودم که ترس یعنی در انتظار اتفاق ناگواری بودن، چشم به راه دیدن بد، بدتر، بدترین... و در اون لحظه نمی‌خواستم به این فکر کنم که بدتر از بدترین چی می‌تونه باشه... نه، جایی برای ترس نبود...
سایه خورشید
سایه خورشید خورشید می‌خواست او را با همه کاستی‌هایش دوست بدارد. می‌خواست گذشته‌ها را نادیده بگیرد و پذیرای مردی باشد که زمانی کاری را انجام داد که باور بر درستی‌اش داشت. زمان گفته بود؛ نادرست است؟ باشد. خورشید می‌بخشید. هزار و یک دلیل برای بخشیدن داشت. آن‌ها را می‌ساخت و باورشان می‌کرد...
فردای پس از تنهایی
فردای پس از تنهایی - یه جوری... انگار... این پایینش شاده ولی... بالاش نه! دو نفر بافتنش؟! وقتی مرد ناگهان سرخوشانه خندید به نظر متین آمد صورتش با خنده جوان‌تر می‌شود. مرد، چشم‌هایی نافذ داشت با همان جاذبه خاصی که همه مدیران و مردهای قدرتمند دارند. خنده‌اش هیچ از ترس متین کم نکرد. - آفرین... اما نه! بافنده‌اش دو نفر نبودن. می‌دونی قیمت این ...
مشاهده تمام رمان های افسانه نیک‌پور
مجموعه‌ها