کرمینو از زیر خاک سرک کشید. کفشدوزک و سنجاقک و هزارپا را دید. به خودش توی یک دانه شبنم نگاه کرد و با اخم گفت: «حالا که اینطور شد، من با خدا قهرم!»
کفشدوزک و سنجاقک و هزارپا با تعجب پرسیدند: «آخه چرا؟»
کرمینو گفت: «به همهتان شاخک داده، پس من چی؟»
۱۶ رمان
کلر ژوبرت نویسنده و تصویرگر فرانسویتبار ایرانی است؛ در ادبیات کودک ایران با آثار تصویری و داستانهای ساده و عاطفی شناخته میشود.
درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیقتر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند.
کتابهای او برای کودکان خردسال نوشته میشوند و معمولا به احساسات، خانواده، مهربانی و تجربههای روزمره کودک میپردازند.
ژوبرت تصویر و متن را کنار هم مینشاند؛ زبانش نرم است و تصویرها بخش مهمی از ...
لبخند خدا (قصههای ریزهمیزه 3)
زوزون، حلزون کوچولو، با شادی گفت: «چه خوب که بهار آمده! من بهار را خیلی دوست دارم؛ به خاطر باران خوبش.»
پروانه گفت: «من به خاطر شکوفههای گیلاس، بهار را خیلی دوست دارم.»
پس مرتضی کو؟
معرفی اجمالی: یک شب مامان بچه ها از خواب بیدار شد و دید مرتضی در رختخوابش نیست مورچه کوچولو و دوستانش نگران شدند و راه افتادن دنبالش ...
قطرههای ریز ریزو (قصههای ریزهمیزه 4)
توی آسمان بالای دریاچه، چند ابر ریزهمیزه به دنیا آمدند.
نیسم به بچه ابرها گفت: «هر جا دوست دارید بروید؛ ولی شب برگردید همینجا تا با بخار شدن آب دریاچه، کمکم بزرگ شوید.»