۲۱ رمان
ادگار آلن پو، نویسنده و شاعر آمریکایی است و در میان خوانندگان با آثاری شناخته میشود که به وحشت، جنون، مرگ، گناه و معمای جنایی نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد که ادبیات میتواند از دل تجربههای فردی، جهانهایی عمومی و ماندگار بسازد.
مسیر نویسندگی او با توجه به جزئیات انسانی شکل گرفته است. در نوشتههایش معمولاً شخصیتها فقط حامل ماجرا نیستند؛ آنها با گذشته، ترسها، امیدها و انتخابهایی روبهرو میشوند که داستان را پیش میبرند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده ...
قصه های راز و خیال
اگر ادبیات جایی باشد که تاریکی ذهن انسان با تخیل در هم میآمیزد، ادگار آلن پو یکی از بزرگترین معماران آن جهان است. مجموعهی «قصههای راز و خیال» همهی داستانهای اوست؛ داستانهایی که مرز میان واقعیت و کابوس را محو میکنند و شما را قدمبهقدم به اعماق روان انسان میبرند. اگر بخواهیم برای ادبیات مدرن وحشت، معما و روانشناسی یک ...
معمای ماری روژه و ماجراهای دیگر شوالیه دوپن
به گفته بورخس، ادگار آلن پو، با نگارش داستان قتلهای کوچه مورگ، ژانری جدید را به عرصه ادبیات
پیشکش کرد: روایت کارآگاهی مدرن را. اغلب پژوهشگران و مورخان ادبیات پلیسی با بورخس هم عقیدهاند و ادگار آلن پو را بنیانگذار ادبیات جنایی، معمایی و پرسوناژ شوالیه را نخستین ابر کارگاه و از چهرههای اسطورهای این ژانر به شمار میآورند، که ...
داستانهای جنون و ترس و خیال
کتاب «داستانهای جنون و ترس و خیال» مجموعهای متنوع از داستانهای کوتاه «ادگار آلنپو» است که گسترهی سبکهای نویسندگی او را به مخاطب نشان میدهد. مخاطبان امروز ادبیات و سینما، سبک نویسندگی ادگار آلنپو را عموما در حوزهی ژانر وحشت میشناسند؛ علت این اتفاق شاید اقتباسهایی باشد که تنها به برخی از آثار این نویسنده پرداختهاند. گسترهی نویسندگی ادگار آلنپو ...
کلاغ و اشعار دیگر (مجموعه شعر)
در نیمه شبی ملالانگیز.
آن هنگام که سر در جیب تفکر فرو میبردم.
سست و پرملال.
چه بسیار ورقپارههای زیبا و عجیب حکایت از یاد رفته.
از خاطرم گذشت.
آنگاه که نیمه خواب، سر تکان دادم.
ناگاه صدای در به گوش آمد.
گویی کسی بر در میکوبید.
بر در خوابگاه من میکوبید.
نجواکنان گفتم:
«مهمان است که بر در میکوبد ...
داستانهای شگفتانگیز
اولین بار که آمد، نزدیک به دوازده سال داشتم. یادم است که بهار بود و همه چیز در نگاه او (یا من؟) شکوفا و دلفریب. به من میگفت: «تو مریدی و من مراد» و من از حرف او تعجب میکردم. بعد از چند روز، دیگر او را ندیدم و با رفتن او (یا من؟) بهار هم رفت...