ساعت طلوع
دنیای سادهی من، شیما افشار، نوهی تاجالملوک افشار، یکباره زیر و رو شد. حالا برای شکستن انگشتهای اتهامی که به سمتم گرفته شده باید دست دراز کنم سمت مردی که به دنیایم رنگ دیگری داد و یکباره محو شد. پشت در خانهاش ایستادهام و قلبم دیدنش را میخواهد، بوییدنش را. اما ذهنم او را پس میزند. شاید فهمید که در ...