نفرین بر آن لحظه مبارک که زورق من به جزیره تو برخورد کرد و در هم شکست و تختهپارههایش و عشق سواحلش او را خوشبخت کرد. * نفرین بر آن لحظه مبارک که من به عادت همیشگی خویش به دروازههای شهری میشتافتم که شهر من نبود تا رویای مردی را ببینم که مرد من نبود.