دختر نیستی که بفهمی

(Dokhtar nisti ke befahmi)

کتاب «دختر نیستی که بفهمی» نوشته‌ی علی سلطانی، داستانی است عریان و بی‌پرده برای ترسیم زیست‌جهان دختران نسل جدید در جامعه‌ای که هنوز با تعاریف سنتی زنانگی و محدودیت‌های عرفی دست‌وپنج نرم می‌کند. این رمان فراتر از یک داستان خطی، یک مانیفست احساسی و اجتماعی است؛ فریادی از گلوی شخصیتی که می‌خواهد در میانه‌ی قضاوت‌ها، نگاه‌های سنگین و دیوارهای نامرئی، نه فقط زنده بماند، بلکه زندگی کند و هویت مستقل خویش را بازپس گیرد. داستان حول محور دختری از نسل دهه هشتاد به نام «درچیدا» می‌چرخد؛ شخصیتی که نماد نسلی است که میان آرزوهای مدرن و فشارهای سنت گیر افتاده است. نویسنده در این اثر با مسئله ی هویت و دیده شدن درگیر است. قهرمان داستان در شهری که ظاهری آرام اما باطنی پر از تنش و قضاوت دارد، به دنبال برداشتن نقاب‌هاست. اما این مسیر هموار نیست؛ حضور شخصیتی به نام «کیوان» به عنوان نماد غیرت کنترل‌گر و محافظه‌کاری دلسوزانه اما خفه‌کننده، درام اثر را شکل می‌دهد. کیوان، نماینده‌ی بخشی از جامعه است که آزادی را تهدید می‌پندارد و خیرخواهی را با محدودیت اشتباه گرفته است. سلطانی در این مجلد، به جای کلی‌گویی، دست روی زخم‌های پنهان و دردهای مگو می‌گذارد. او نشان می‌دهد که دختر بودن در این بستر جغرافیایی و فرهنگی، اغلب به معنای تحمل بار سنگین انتظارات دیگران است. دغذغه ی ی اصلی کتاب، تقابل میان «خود واقعی» و «خود مطلوب جامعه» است. روایتگر داستان، با زبانی که گاه به شعر نزدیک می‌شود و گاه به طغیان، از پارادوکس خندیدن در عین غم و قوی ماندن در اوج شکنندگی می‌گوید. تضاد بین نسل‌ها، به‌ویژه در رابطه‌ی مادر و دختر، لایه‌ی دیگری از واقعیت اجتماعی را عیان می‌کند؛ جایی که درک متقابل جای خود را به سکوت‌های اجباری می‌دهد. نثر رمان، ساده، روان و صمیمی است؛ گویی نویسنده روبروی مخاطب نشسته و بدون تکلف و پیچیدگی، واقعیت را بازگو می‌کند. این ویژگی باعث می‌شود که مخاطب بی‌واسطه با رنج‌ها، شادی‌ها و تردیدهای شخصیت اصلی هم‌ذات‌پنداری کند. «دختر نیستی که بفهمی» اثری است که می‌خواهد صدای خاموش بخشی از جامعه باشد که اغلب نادیده گرفته شده‌اند. این کتاب برای کسانی که می‌خواهند بدانند زیر پوست شهر و در خلوت دختران جوان چه می‌گذرد و چگونه امید و یأس برای ساختن آینده‌ای متفاوت در هم تنیده می‌شوند، روایتی تکان‌دهنده و آینه‌وار را پیش روی آن‌ها می‌گذارد.

9786229465745
۱۴۰۴
۱۵۲ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های علی سلطانی
افق در آوای پرندگان زرد
افق در آوای پرندگان زرد حالا مجبورم هر روز سرمه‌دون زنمو بذارم تو جیبم تا وقتی که برمی‌گردم پشت در خونه دور چشمامو سرمه بکشم. می‌دونی اون روزا اونقدر پایین می‌موندم و زغال می‌کندم که گرد زغال دور تا دور چشمامو می‌گرفت که هرکی می‌دید می‌پرسید چشماتو سرمه کشیدی؟
راز رخشید برملا شد
راز رخشید برملا شد ابهامات و آنچه در دل و ذهن و چشمان رخشید نهفته بود، باعث شده بود که این‌گونه توی سرم جولان دهد. من داشتم به او فکر می‌کردم چون می‌خواستم کشفش کنم نه تصاحب! از طرفی هم، ته دلم نمی‌خواستم تمام زوایای ذهنی و رفتاری‌اش برایم روشن شود. احساس می‌کردم رخشید مانند کتابی‌ست که هر بار بخوانمش، چیز جدیدی دستگیرم می‌شود. ...
و تنها عشق چاره‌ساز است
و تنها عشق چاره‌ساز است مثل هر نیمه شب چراغِ اتاق خوابش روشن است و درب بالکنش باز. توی تمام هفت ماهی که آمارش را دارم حتی یک شب را هم تا صبح نخوابیده. یک هفته است حتی برای خرید نان هم از خانه بیرون نرفته. قرار نبود به این زودی بیایم سراغش اما خب ترسیدم غیبش بزند و دستم بهش نرسد. تا همینجا هم ...
چیزهایی هست که نمی‌دانی
چیزهایی هست که نمی‌دانی باید بگویم از آن‌جایی که دغدغه‌های دیروز آدم با امروز و فردا یکسان و یک شکل نیست، چیزهایی هست که نمی‌دانی را منتصب به تجربه‌ها و دیده‌ها و شنیده‌های نوجوانی و قسمتی از جوانی‌ام می‌دانم که در این دوران هر کجا دلم نخواست و نتوانستم حرف بزنم، نوشتم‌اش این که آدم دلش نخواهد با کسی حرف بزند، خودش مملو از ...
مشاهده تمام رمان های علی سلطانی
مجموعه‌ها