نوری که نمی توانیم ببینیم

(All the Light We Cannot See)

ماری لاورا به همراه پدرش در نزدیکی موزه ی تاریخ طبیعی پاریس زندگی می کند. او در شش سالگی نابینا می شود و پدرش، مینیاتوری بسیار نزدیک به واقعیت از ساختمان ها و راه های محل زندگی شان برای ماری لاورا می سازد تا او بتواند با لمس این مدل کوچک، مسیر بازگشت به خانه را در ذهن داشته باشد. در دوازده سالگی ماری لاورا، پاریس به اشغال نازی ها درمی آید و این پدر و دختر به شهری به نام سنت مالو می روند که محل زندگی یکی از خویشاوندان منزوی و گوشه گیر آن هاست. آن ها چیزی را با خود به همراه آورده اند که احتمالا باارزش ترین و خطرناک ترین جواهر موزه است. پسری یتیم به نام ورنر به همراه خواهر کوچکترش در شهری کارگری در آلمان بزرگ می شود. روزی ورنر، رادیوی بسیار ساده ای پیدا می کند و همین اتفاق، مسیر زندگی اش را تغییر می دهد. او رفته رفته، در ساخت و تعمیر وسایل رادیویی خبره و متخصص می شود و همین توانایی منحصر به فرد، او را وارد سازمان جوانان هیتلر و مأموریتی ویژه برای ردیابی مخالفین می کند. ورنر که بیشتر و بیشتر از هزینه ها و بهای انسانی هوش خود آگاه می شود، به نقاط مختلف مناطق جنگ زده سفر می کند و درنهایت به سنت مالو می رسد و داستان زندگی اش با زندگی ماری لاورا در هم می آمیزد.

نوشین طیبی
نیلوفر
9789644487965
۱۴۰۳
۵۴۳ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
آنتونی دوئر
صفحه نویسنده آنتونی دوئر
۴ رمان آنتونی دوئر از نویسندگانی است که حضورش در ادبیات فقط با چند عنوان معروف توضیح داده نمی‌شود. زندگی، زبان و زمانه او در کنار هم تصویری ساخته‌اند که خواندن آثارش را به تجربه‌ای فراتر از دنبال کردن یک داستان تبدیل می‌کند. او در سنت ادبی و فرهنگی خود جایگاهی روشن دارد، اما کارش به همان محدوده بسته نمی‌ماند. نوشته‌هایش معمولاً از تجربه‌های مشخص انسانی شروع می‌شوند و کم‌کم به پرسش‌هایی می‌رسند که برای خواننده امروز هم آشناست. در آثار او توجه به ...
دیگر رمان‌های آنتونی دوئر
دیوار خاطرات
دیوار خاطرات «در یکی از مجلات بابابزرگ زد نوشته وقتی مرغابی‌ها برای اولین بار پرواز می‌کنند، می‌توانند پانزده سال تمام، بی یک لحظه نشستن، در آسمان بمانند. دلم می‌خواهد وقتی مردم بدنم را به ده هزار بادکنک ببندند تا میان ابرها معلق بمانم، آن‌وقت باد مرا با خود به بالای شهرها، و کوه‌ها، و اقیانوس‌ها، و مایل‌ها و مایل‌ها اقیانوس آبی ...
نوری که نمی‌توانیم ببینیم
نوری که نمی‌توانیم ببینیم ماری ـ لور همراه با پدرش در پاریس زندگی می‌کند، در نزدیکی موزه تاریخ طبیعی که پدرش در آن‌جا به عنوان استاد کلیدساز، مسئول هزاران قفل موجود در موزه است. ماری در 6 سالگی بینایی‌اش را از دست می‌دهد و پدرش ماکت بی نقصی از محله‌شان می‌سازد تا او، با لمس ماکت، آن را به خاطر بسپارد و بتواند خودش مسیر ...
تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم
تمام نورهایی که نمی‌توانیم ببینیم می‌دانی ورنر، همه می‌گویند من شجاع هستم. وقتی که بینایی‌ام را از دست دادم همه گفتند شجاع هستم. وقتی پدرم رفت همه گفتند شجاع هستم. اما این شجاعت نیست. چون من چاره دیگری ندارم. من از جایم بلند می‌شوم و زندگی را ادامه می‌دهم. مگر تو همین کار را نمی‌کنی؟ مگر تمام مردم این کار را نمی‌کنند؟ و ورنر آرام ...
مشاهده تمام رمان های آنتونی دوئر
مجموعه‌ها