کینه کهنه نمی شود

(Kine Kohne Nemishavad)

هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست، چون هیچ‌کس از بازی روزگار خبر ندارد. قضاوت کار من و شما نیست، چون نه من می‌توانم جای شما باشم و نه شما آن‌چه را که من شنیده و دیده و تحمل کرده‌ام را از سر گذرانده‌اید.من پدر دختری هستم که ذره‌ذره‌ی وجودش با هنر عجین بود. عکس می‌گرفت و نقاشی می‌کرد، نمایشگاه می‌زد و آدم‌ها به دیدن هنرش می‌آمدند و چشمان‌شان پرنور می‌شد از هنرش. سرش به هنرش گرم بود و کارش، اما کجای روزگار قلم سرنوشت را برای او به نوشتن وقایعی مجبور کرد که حتی خوابش را نه دیده بودم و نه دیده بود، نمی‌دانم.دلش لرزید برای پسری که ناخواسته پای او را به جهنمی باز کرد که دیگر بعد از آن خودش نشد. زخم دستانش خوب شد اما زخمی که بر روحش وارد شد، نه. ای‌کاش روزی که درمانده بود و به من گفت عازم سفر است جلوی او را گرفته بودم ولی من پدر بودم و گمان کرده بودم اگر برود سفر حال و هوایش آرام می‌گیرد، چه می‌دانستم در بلای طوفان سرنوشت سرگردان‌تر از قبل می‌شود و صحنه‌هایی را می‌بیند و تجربه می‌کند که نباید. از سفر جهنمی‌اش برگشت، اما چه برگشتنی؛ دختری که بدرقه‌اش کرده بودم کجا و این زورق شکسته‌ی بازگشته کجا! باز هم ناچار شدم دوباره به سفر بفرستمش، اما سفرش این‌بار هجرت بود از دیار آشنا به دیار غربت. باید می‌رفت، باید می‌رفت از این خاک تا از خاطراتش دور شود و روح زخمی‌اش را در دیاری دور التیام ببخشد و چه می‌دانستم ناممکن ممکن می‌شود و این چیزی نیست که عجیب باشد، که غریب باشد وقتی که قلب می‌تپد فقط برای یکی. رفت تا فراموشش کند، تا به زندگی برگردد؛ طفلک دختر هنرمندم.

شقایق
9789642162628
۱۴۰۴
۵۵۲ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های شادی داودی
تعبیر 1 کابوس
تعبیر 1 کابوس هنوز سوالی که در ذهنم بود را به زبان نیاورده بودم که الهه گفت: «دستت رو ببر داخل کشو؛ بالای کشو سمت راست یه ضامن هست، اونو لطفا فشار بده.» خنده‌ام گرفت و در حالی که با سر انگشتانم شروع کردم به گشتن در قسمت بالای کشو تا ضامن را پیدا کنم، گفتم: «عجب میز آرایش باحالی داری شما... جاسازی ...
سکوت مرداب
سکوت مرداب برای چند ثانیه سرمای بیشتری در خانه احساس کردم که حالا مطمئن بودم این حس نه فقط به خاطر سردی هوای خانه که از روی ترس می‌باشد. با قدم‌هایی آهسته به پنجره نزدیک شدم و هنوز پرده را کنار نزده بودم که یک بار دیگر همان نور را در حیاط دیدم اما مشخص بود در انتهای حیاط و نزدیک دیوار ...
مشاهده تمام رمان های شادی داودی
مجموعه‌ها