نایف

(Knife)

«دوست دارم» پر معناترین واژه‌ای است که روزانه صدها بار در ذهن، قلب و یا زبان آدمی می‌چرخد. اما باید دید قلب چندین نفر از آن‌ها پیروز حقیقی میدان دوست‌ دارم‌هایشان باقی می‌مانند؟ «الهه محمدی» در آخرین اثر چاپی‌اش «نایف»، زندگی «راشا افشار»ی را روایت می‌کند که در راه اثبات عشقی پوشالی، دچار حادثهٔ ناگواری می‌شود و سبب می‌شود زندگی‌اش بر مدار فراز و نشیب‌ها آن حادثه بچرخد اما وی، با حضور دوبارهٔ «نیلوفر»، زندگی باخته‌شدهٔ سال‌ها تلاشش را مجدد از سر می‌گیرد، ولی بی‌خبر از چرخش پر خروش روزگار، وارد چالش‌هایی می‌شود تا میزان صبر و دوست دارم‌هایش سنجیده شود. «نایف» قصهٔ تضادهاست؛ تضادهای شخصیتی، رفتاری، تعهداتی، حمایتی و... ‌ که نویسنده، با روایتی ساده، خطی و پر تعلیق، زندگی دخترها و پسرهایی را نقل می‌کند که آینده‌شان با دخالت‌‌های خانواده و اقوامشان دچار حوادثی جبران‌ناپذیری می‌شود و سال‌ها ردپای آن بر روح و جانشان برجا می‌ماند. ما همراه با دانای کل و نثری روان، به دل قصه‌ای عاشقانه‌ای کشیده می‌شویم تا هم‌گام با شخصیت‌ها گره‌های داستانی را بگشاییم. در زمان رویارویی شخصیت‌های اصلی، شاید فکر کنیم با سوژه‌ای عاشقانهٔ تکراری -تفاوت فرهنگ‌ و اقتصادی- روبه‌رو هستیم اما نویسنده، به‌ اندازه‌ای به پردازش شخصیت‌هایش و فضاسازی قصه‌اش اهمیت داده است که در طول قصه، هیچ‌یک از آن کلیشه‌ها به چشم نمی‌خورد و با آدم‌هایی از جنس و نسل خود روبه‌رو می‌شویم، و به‌راحتی، با دردهایشان، اشک و با خوشی‌هایشان، لبخند بر چهره‌مان جاری می‌شود. در کنار آن‌ها نیز، با حرفه‌ و شغل‌های متناسب با روحیهٔ شخصیت‌ها آشنا می‌شویم که می‌توان آن را نقطهٔ قوت داستان دانست. اگر در کنار عاشقانه‌های پر رنگ یک کتاب، به دستهٔ حمایت‌‌های خانوادگی و مسائل روانشناسی آن علاقمندید، «نایف» که در از نشر «شقایق» به چاپ رسیده است، گزینهٔ انتخابی مناسبی برای شماست. (برگرفته از متن ناشر)

شقایق
9789642161959
۱۴۰۰
۶۹۶ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
الهه محمدی
صفحه نویسنده الهه محمدی
۳ رمان سایت هواداران
انجمن رضا علیجانی ــــــــــ فهرست مقالات ــــــــــ صفحه رضا علیجانی
دیگر رمان‌های الهه محمدی
تعلیق
تعلیق یادته شبایی که عادت کرده بودم با قصه شاهزاده سیه‌چشم بخوابم بابا؟ اون شبا با گفتن اون قصه خوابم نمی‌کردین... همیشه تو رویاهای کودکانه خودم بیدار بودم و به آسمون خیره می‌شدم... قد در و دیوار این‌قدر بلند بود که نمی‌تونستم ستاره‌ای از آسمون ببینم... به جاش اون چشم‌های سیاه قصه شما رو ستاره ذهنم می‌کردم تا خوابم ببره. همیشه ...
آتاناز (نازنین پدر)
آتاناز (نازنین پدر) دلش می‌خواست همان دم برخیزد و به عمارت، نزد او بازگردد خوب می‌دانست که طاقت دوری او را تا همین حد هم نداشته و خوب دوام آورده، اما از این به بعدش دیگر محال بود. دلش برای آن چشم‌های روشن و آن وجود مهربان پر می‌کشید. حقش نبود که با او آن گونه رفتار کند. خواست از جا برخیزد که ...
مشاهده تمام رمان های الهه محمدی
مجموعه‌ها