مردی به نام سایه
"انوش با عصبانیت و حیرت به صادقی چشم دوخت. برق نگاه و زنگ صدایش پر از خشم و خشونت شده بود. صادقی دوباره تبدیل به همان کسی شده بود که چهل سال پیش مردم را به درگیری دعوت میکرد. انگار پس از چند سال تنهایی و گوشهنشینی اجباری، اینبار با انرژی بیشتری میخواست کارهای خشونتبار گذشته را تکرار کند." سمیعی، ...
ناپدید شدن دختری با چشمان آبی
آخرینبار که در این شهر بودم ایوان از من خواست فالش را بگیرم. فالش را دیدم. به او هشدار دادم، ”در طالعت میبینم بهزودی این شهر گورستان تو و خانوادهات میشود. در آن سالها ایوان در اوج قدرت و ثروت بود. از حرفم بهشدت خشمگین شد... کارآگاه انوش برای پیداکردن سوفیا، دختر دوستش، به بندر میرود و در آنجا متوجه ...