تیم دو نفره، مرد میدان و پیرزن مهربان، خجالت بکشید آقای ترحم!، روشنی چشمانم
ایوب دلتنگ خسته خندان، به بهانه آزادی، احمد آقا
آنجا که ماهی ها سنگ می شوند
بی نقاب
در این هشتاد و چند زمستان طولانی استخوان سوز و بهاران بی باران زود گذر ، در حسرت « بهار » خوش عطر نارنج نارنجستان ها ، « شهد » مان را نه حتی از « گل نابوده ی یخ » ؛ که از گرده ی ناشیرین « خرزهره » بر گرفته ایم ، و همین است راز تلخ کامی ...