هوای دلبستگی

(The Atmosphere of Attachment)

هوای دلبستگی داستان دو خانواده‌ی آبرومند است که علاوه بر رابطه‌‌ی فامیلی سال‌ها پیوندی عمیق و صمیمی میانشان برقرار بوده؛ تا اینکه حادثه‌ای تلخ، آرامششان را از هم می‌پاشد و حقیقت را زیر لایه‌ای از سکوت، سوءظن و اندوه پنهان می‌کند. آیلی بی‌دل برای یافتن حقیقت، ناچار می‌شود با رامتین همراه شود؛ مردی که پس از سال‌ها دوری به خانه‌ی روبه‌رویی بازگشته و پشت شوخی‌ها و کنایه‌هایش، ناگفته‌های بسیاری را پنهان کرده است. در مسیری که هر قدم، رازی تازه را آشکار می‌کند، مرز میان عشق و نفرت، اعتماد و تردید و حقیقت و قضاوت، هر لحظه باریک‌تر می‌شود. هوای دلبستگی روایتی از رازهای مگو، عشق‌های خاموش، کینه‌های پنهان و دلبستگی‌هایی است که در سخت‌ترین روزهای زندگی، معنای واقعی خانواده را به تصویر می‌کشند.

سخن نو
9782001507269
۱۴۰۵
۵۴۲ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده بیتا فرخی
۱۱ رمان بیتا فرخی نویسنده، شاعر و مترجم ایرانی است؛ از چهره‌های فعال در ادبیات کودک و نوجوان و فضای فرهنگی معاصر. او در تهران به دنیا آمد و کارنامه‌اش میان نوشتن، ترجمه و فعالیت ادبی برای مخاطب جوان شکل گرفته است. در آثار و ترجمه‌های این حوزه، شناخت زبان نوجوان اهمیت زیادی دارد؛ متن باید روشن باشد، اما سطحی و بی‌جان نشود. فرخی در فضایی کار می‌کند که ادبیات کودک و نوجوان ایران به صداهای تازه، نگاه امروزی و ارتباط با ادبیات جهان نیاز ...
دیگر رمان‌های بیتا فرخی
تکه‌ای از آسمان
تکه‌ای از آسمان کنار یکدیگر نشسته‌ایم و نگاه‌هایمان گره می‌خورند در میان چهره‌های غم‌زده. هر کدام از ما را سرنوشتی بوده است. اندکی از ما یاد گرفته‌ایم و برخی هنوز در ابتدای دانستن مانده‌ایم! آنان که آموخته‌اند از زندگی و روزگار می‌دانند که چگونه با امروز خویش و هر لحظه‌ای که در آن نفس می‌کشند می‌باید کنار آمد و زندگی کرد، و آنان که ...
پاییزه
پاییزه اطرافم را مه غلیظ پر کرده بود و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. بی هدف چند قدم به جلو برداشتم. از صدای خش خش برگ‌های زیر پایم متوجه شدم در باغی هستم. صدای کلاغ‌ها کم کم گوشم را پر می‌کرد. گویی قرار بود اتفاق شومی بیفتد.
بندهای رنگی
بندهای رنگی چقدر ناامید شده بود از شنیدن این حرف‌ها‌! پوزخند خسته‌ای زد و با نوک انگشت، قلب نقش‌بسته روی فنجانش را خراب کرد … انگشتش از داغی لته سوخت. بافت پهن موهایش که از کنار شانه‌اش آویخته بود، چند تار موی پریشان، تلالو نور شمع در چشمان غمگینش و انگشتی که آرام میان لب‌هایش رفت و برگشت… بهداد نمی‌توانست حرکت کودکانه ...
تا روشنایی
تا روشنایی یک ماه است با خودم کلنجار می‌روم. یک ماه است که هر شب روی صفحه مانیتور ایمیل‌های قدیمی تو را می‌خوانم و می‌خواهم از دلتنگی‌هایم بگویم نمی‌شود. شاید 10 سال از آخرین باری که قلم به دست گرفته و نامه‌ای نوشته‌ام می‌گذرد. یادت می‌آید تابستان‌ها همان دو سه هفته‌ای که شیراز یا لواسان می‌رفتی، چندتا نامه برای هم پست می‌کردیم؟ هنوز ...
مشاهده تمام رمان های بیتا فرخی
مجموعه‌ها