اطرافم را مه غلیظ پر کرده بود و هیچ صدایی به گوش نمیرسید. بی هدف چند قدم به جلو برداشتم. از صدای خش خش برگهای زیر پایم متوجه شدم در باغی هستم. صدای کلاغها کم کم گوشم را پر میکرد. گویی قرار بود اتفاق شومی بیفتد.
۱۰ رمان
بیتا فرخی نویسنده، شاعر و مترجم ایرانی است؛ از چهرههای فعال در ادبیات کودک و نوجوان و فضای فرهنگی معاصر.
او در تهران به دنیا آمد و کارنامهاش میان نوشتن، ترجمه و فعالیت ادبی برای مخاطب جوان شکل گرفته است.
در آثار و ترجمههای این حوزه، شناخت زبان نوجوان اهمیت زیادی دارد؛ متن باید روشن باشد، اما سطحی و بیجان نشود.
فرخی در فضایی کار میکند که ادبیات کودک و نوجوان ایران به صداهای تازه، نگاه امروزی و ارتباط با ادبیات جهان نیاز ...
بندهای رنگی
چقدر ناامید شده بود از شنیدن این حرفها!
پوزخند خستهای زد و با نوک انگشت، قلب نقشبسته روی فنجانش را خراب کرد …
انگشتش از داغی لته سوخت. بافت پهن موهایش که از کنار شانهاش آویخته بود، چند تار موی پریشان، تلالو نور شمع در چشمان غمگینش و انگشتی که آرام میان لبهایش رفت و برگشت…
بهداد نمیتوانست حرکت کودکانه ...
در 1 نگاه
خسته بودم و مایوس. مایوستر از آنی که حتی به خودم اندک امیدی بدهم. فکر میکردم که رامتین مرده و کتاب عشق من و او برای همیشه بسته شده. احساس بدبختی میکردم و با گریه از درگاه خدا میخواستم که به زندگی من هم پایان دهد تا در دنیایی دیگر با محبوبم دیدار کنم...
سروین
نگاهی به پشت سر میکنم.
نه، منظورم آن روزهایی است که
سالها از گذرشان گذشته.
و تمامی آن بچههایی را میبینم
که شور و شوق جوانی
به هرکاری، چه درست و چه غلط
وادارشان میکرد.
آنجا، عشق با نگاه آغاز میشد
و ریشه مییافت.
عشقی که فقط معنای خواستن نداشت
میرفت تا یکی شدن، با هم شدن.
چقدر زندگی ما آدمها
مثل درختهاست؛
یکی سرخم میکند نمیایستد
و یکی میایستد و میشود ...
تا روشنایی
یک ماه است با خودم کلنجار میروم. یک ماه است که هر شب روی صفحه مانیتور ایمیلهای قدیمی تو را میخوانم و میخواهم از دلتنگیهایم بگویم نمیشود.
شاید 10 سال از آخرین باری که قلم به دست گرفته و نامهای نوشتهام میگذرد. یادت میآید تابستانها همان دو سه هفتهای که شیراز یا لواسان میرفتی، چندتا نامه برای هم پست میکردیم؟ هنوز ...
از پشت شیشه
بالاخره با قطرهای باران که روی پیشانیام افتاد ذهنم را آزاد کردم و تازه توانستم مردی را ببینم که عجیبترین و در عین حال جذابترین شخصی بود که در زندگیام دیده بودم. اصلا انگار همان عجیب و متفاوت بودن جذابش کرده بود و میخواستم پی به طرز زندگیاش ببرم. برای اینکه توجهاش را جلب کنم با پا به پهلوی ...