برج 110
گاه سواره میآمد. گاه پیاده. و آهسته، گام به گام به دنبالش.
گاه در افق بود و در فلق. گاه در پهنای دشت و ستیغ کوه و گاه در گلبرگ گل خیس شبنم. گاه آنقدر دور که محو مینمود و گاه آنقدر نزدیک که گرمای نفسش را روی گونه حس میکرد. میشنید که دم گوشش آهسته میگفت: «من همان شبانم! ...
قاعده بازی
از اداره کل ‹‹ضایعات›› که بیرون آمدم، دیگر تصمیم خودم را گرفته بودم، دیگر شک نداشتم که:‹‹باید او را بکشم!›› و درستش هم همین بود! همین که باید، هر طور شده ‹‹او›› را پیدا میکردم و میکشتم و خودم را از شر آن خبیث بالفطره راحت میکردم. از اینکه بالاخره توانسته بودم تصمیم قطعیام را بگیرم نفس راحت و پرکینهای ...
حضور
خمپاره تمام شکمش را درانده بود و وسط پیراهن و زیر بغلهایش پر خون بود. دلدل که میزد از لابهلای دکمههاش، زیر پیراهش سرخش معلوم میشد که خونچکان بود. دستش را گذاشته بود رو شکم پارهاش و لای انگشتانش خون ماسیده و چسبناک و سیاه بود. بوی شیرین خونش عطش میآورد، دلم را میآشوباند و کلافه و عطشناکم میکرد.
دل آدم سیب است
نویسندهی هوشمند جهان امروز اکنون با برخورداری از شم روانشناسانه و آگاهی از خلق و خوی انسانهای پیرامون و تنگ حوصلگیهای مردمان هم روزگارش، همواره در پی تجربههای تازه و نگرشهای نوآیینی است تا رضایت خاطر مخاطب را بیش از پیش فراهم آورد. اما این که او در دستیابی به این مهم تا چه اندازه موفق بوده است، مسئله دیگری ...