مجموعه داستان خارجی

خمپاره تمام شکمش را درانده بود و وسط پیراهن و زیر بغل‌هایش پر خون بود. دل‌دل که می‌زد از لابه‌لای دکمه‌هاش، زیر پیراهش سرخش معلوم می‌شد که خون‌چکان بود. دستش را گذاشته بود رو شکم پاره‌اش و لای انگشتانش خون ماسیده و چسبناک و سیاه بود. بوی شیرین خونش عطش می‌آورد، دلم را می‌آشوباند و کلافه و عطشناکم می‌کرد.

امیرکبیر
9789640012611
۱۳۸۹
۱۲۰ صفحه
۶۸۷ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های فیروز زنوزی جلالی
مخلوق
مخلوق
سیاه بمبک
سیاه بمبک
دل آدم سیب است
دل آدم سیب است نویسنده‌ی هوشمند جهان امروز اکنون با برخورداری از شم روانشناسانه و آگاهی از خلق و خوی انسان‌های پیرامون و تنگ حوصلگی‌های مردمان هم روزگارش، همواره در پی تجربه‌های تازه و نگرش‌های نوآیینی است تا رضایت خاطر مخاطب را بیش از پیش فراهم آورد. اما این که او در دستیابی به این مهم تا چه اندازه موفق بوده است، مسئله دیگری ...
برج 110
برج 110 گاه سواره می‌آمد. گاه پیاده. و آهسته، گام به گام به دنبالش. گاه در افق بود و در فلق. گاه در پهنای دشت و ستیغ کوه و گاه در گلبرگ گل خیس شبنم. گاه آن‌قدر دور که محو می‌نمود و گاه آن‌قدر نزدیک که گرمای نفسش را روی گونه حس می‌کرد. می‌شنید که دم گوشش آهسته می‌گفت: «من همان شبانم! ...
مشاهده تمام رمان های فیروز زنوزی جلالی
مجموعه‌ها