رمان ایرانی

مردگان باغ سبز

همه مشغول کاری هستند که تکراری است. یعنی یک بار ـ در سال‌های دور یا نزدیک ـ انجام شده، اما شاید خوب انجام نشده و برای همین دوباره باید انجامش داد. یعنی باید باز هم مرده‌ها را برگرداند به سر جاهاشان، یعنی به قبرهای خیسشان که ـ بی‌نظم و ترتیب و بی آن که به فکر مردم باشند ـ از آن‌ها زده‌اند بیرون و هیچ هم فکر نکرده‌اند که اگر شصت پای یکی رفت ور دست گل و گردن آن دیگری، آن وقت تکلیف چیست و چه کسی باید جواب‌گو باشد؟ گیریم که سیل آمده و همه چیز را ویران کرده، اما این که دلیل نمی‌شود. آمده که آمده. خیلی‌ها می‌آیند و می‌روند. اما نقل فقط از کسانی باقی می‌ماند که سر جای خودشان نبوده باشند.

سوره مهر
9789645069399
۱۳۸۹
۴۰۰ صفحه
۱۲۱۱ مشاهده
۰ نقل قول
محمدرضا بایرامی
صفحه نویسنده محمدرضا بایرامی
۱۶ رمان محمدرضا بایرامی، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به طبیعت، جنگ، نوجوانی، روستا و تجربه بومی نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده او ...
دیگر رمان‌های محمدرضا بایرامی
7 روز آخر
7 روز آخر گلوله‌ای نزدیک گله گوسفندها به زمین می‌نشیند. گله، وحشت‌زده پراکنده می‌شود. هر کدام از گوسفندها در سویی پا به فرار می‌گذارند...
بعد از کشتار
بعد از کشتار تا نزدیک قلمستان، چنان گیج بود که نخست هیچ نفهمید، اما بعد صدا را شنید و فکر کرد شاید بز پشمالو افتاده باشد دنبالش! و بعد یادش آمد، اولین حیوانی را که کشته بود، همو بود و به خود آمد. صدا از خودش بود. صدا با خودش بود.
دشت شقایق‌ها
دشت شقایق‌ها چهارشنبه 31 تیر 66 ماه تیر نیز گذشت. این، اولین بار است که ماهی، بر من این‌سان می‌گذرد. ماه تیر گذشت؛ ولی آیا سال تیر نیز خواهد گذشت؟ آیا سال‌های تیر نیز خواهند گذشت؟
کوه مرا صدا زد
کوه مرا صدا زد بازهم توده‌ای از برف، پایین می‌غلتید و به دیواره سرخ و سیاه پرتگاه می‌خورد و مثل آبی که از بلندی بریزد، از هم باز می‌شود و پاش پاش می‌شود و بعد. صدایی می‌آید و انگار چیزی می‌غرد و یا سنگی قل می‌خورد و می‌بینم که دیگر نزدیک است دیوانه بشوم. عمو اسحق کجایی؟ ...عمــ ... م...واسحاااق!کجایی؟ کجاااایی؟ صدا در صدا می‌پیچید ...
مشاهده تمام رمان های محمدرضا بایرامی
مجموعه‌ها