رمان ایرانی

نویسنده در رمان "پستی "می‌کوشد پیچیدگی و تناقض انسان معاصر را روایت کند .هر فصل رمان داستانی جداگانه دارد که خرده روایت‌ها، تصویر سازی‌ها و حس برانگیزی‌ها در آن به هیچ قطعیت ثابتی نمی‌رسد، بلکه با گره خوردن به فصل مجزای بعد از خود و داستانی متفاوت‌تر از داستان‌های پیش از خود به مفهومی باز هم متزلزل منتج می‌شود .ای بسا همان پستی و بلندی‌های روح انسان معاصر باشد .شخصیت‌ها یا موقعیت‌های داستانی یا حتی فصل‌های داستانی، فقط با هوشیاری و مکاشفه مخاطب می‌تواند حفره‌های مرئی و نامرئی موجود در بستر زمان را عرصه‌ای برای کشف و شهودهای تم اصلی رمان فراهم کند . رمان پستی، زمانی مخاطب محور است ;یعنی نویسنده با حذف آگاهانه برخی از ابزار و عناصر اصلی و فرعی ساختاری رمانش کاملا آگاهانه و عامدانه سعی کرده مخاطبش را به تلاش برای تفکر و تعمق بیشتر وا دارد و پر کردن حفره‌های خالی روایی و مفهومی را به او واگذارد .

نیلوفر
9789644481369
۱۳۸۹
۲۵۶ صفحه
۵۸۰ مشاهده
۰ نقل قول
محمدرضا کاتب
صفحه نویسنده محمدرضا کاتب
۸ رمان محمدرضا کاتب رمان‌نویس ایرانی است؛ از نویسندگان جدی و تجربه‌گرای داستان معاصر فارسی است. او با تهران، ایران پیوند دارد و همین زمینه، مستقیم یا غیرمستقیم، در نوع نگاه و جهان روایی او دیده می‌شود. آثار کاتب اغلب با مرگ، بدن، خشونت، حافظه و بازی‌های روایی درگیرند. نثر او ساده‌خوان به معنای معمول نیست؛ ساختارها گاهی چندلایه‌اند و خواننده باید فعال بماند. کاتب در رمان فارسی مسیری مستقل ساخته و از تکرار شکل‌های آشنا فاصله گرفته است. برای خواننده فارسی، آثار او تجربه‌ای چالش‌برانگیز است؛ ...
دیگر رمان‌های محمدرضا کاتب
هیس
هیس ایستاده بودم روی جدول جوی، گل‌های بغل پوتین راستم را می‌مالیدم به لبه جدول. سرشب تازه واکسشان زده بودم. دلم می‌خواست وقتی بالای سر جنازه‌ام می‌رسند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده‌ام. با کفش‌هایی براق، پیراهن و شلواری اتوخورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می‌رفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزویم بود خواهری داشتم: سر بلند ...
بی‌ترسی
بی‌ترسی همه عمر بی‌نام بودم. سال‌ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم. و وقتی به آن نام دیگر احتیاج نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه «نام‌کننده» بزرگی مقابلم ایستاده. نام‌کننده‌ای که خودش هنوز نامی نداشت، و فقط زاد پدرش بود. نام‌کننده بی‌نامی که نامش چنان وحشتی تو دل‌ها می‌انداخت که قابل باور حتی ...
وقت تقصیر
وقت تقصیر «تنها ترسی که دارم این است که باور کنم زندانی تو نیستم و...» دروغ می‌گفت. تنها ترسی که داشت آن بود که وقتی به انبار کاه برگشت و زنجیرش کردند پایش را به زمین بکوبد و صدای زنجیرها را نشنود. اگر نمی‌شنید،‌ اگر بوی پهن اسب‌ها آزارش نمی‌داد، اگر چشم‌های بازش خیلی از چیزها را نمی‌دید کارش تمام بود. چون حق ...
آوازهای صورت چشم‌هایم آبی بود
آوازهای صورت چشم‌هایم آبی بود مادرم یک‌بار بهم گفته بود: «دارم دنبال خوشبختی‌ام می‌گردم. ناکس باز رفته یک جایی خودش را گم‌وگور کرده. نمی‌دانم این دفعه دیگر خودش را شکل چی درآورده. جنس خوشبختی این طوری است که تا با چشم نبینی‌اش به دنیا نمی آید. هر بار به رنگی در می آید. باید زرنگ‌تر از او باشی تا بتوانی ...
مشاهده تمام رمان های محمدرضا کاتب
مجموعه‌ها