رمان ایرانی

رام کننده

من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود. جلو چشم‌هایم داشتم ذره ذره نابود می‌شدم و تنها کاری که از دستم بر می‌آمد تماشا کردن بود... شاید بی‌خود نبود که پدرم بهم گفته بود: چند بار تا حالا ازم پرسیدی شغلم چیست، چه کاره‌ام؟ و چرا این طوری مثل خزنده‌ها زندگی می‌کنیم؟ تو کی هستی واقعا و چرا من چهارچشمی این همه وقت مراقبت بودم و پول خرجت کردم. آمده‌ام امروز این‌جا اسرار زندگی‌ات را صاف و پوست کنده برایت بگویم، چون تله شدی و دیگر وقتی نداری. تنها راه نجاتت این است که بروی و آن کاری را که ازت می‌خواهند برای‌شان بکنی. اگر آن کاری را که می‌خواهند انجام ندهی، قبل از آن که متوجه بشوی جنازه‌ات هم پوسیده. تو مثل یک بمب پیچیده می‌مانی. چون با کوچک‌ترین دستکاری ممکن است منفجر شوی و حساب خودت و بقیه را برسی.

چشمه
9789643627522
۱۳۸۹
۲۳۲ صفحه
۸۵۵ مشاهده
۰ نقل قول
محمدرضا کاتب
صفحه نویسنده محمدرضا کاتب
۸ رمان محمدرضا کاتب رمان‌نویس ایرانی است؛ از نویسندگان جدی و تجربه‌گرای داستان معاصر فارسی است. او با تهران، ایران پیوند دارد و همین زمینه، مستقیم یا غیرمستقیم، در نوع نگاه و جهان روایی او دیده می‌شود. آثار کاتب اغلب با مرگ، بدن، خشونت، حافظه و بازی‌های روایی درگیرند. نثر او ساده‌خوان به معنای معمول نیست؛ ساختارها گاهی چندلایه‌اند و خواننده باید فعال بماند. کاتب در رمان فارسی مسیری مستقل ساخته و از تکرار شکل‌های آشنا فاصله گرفته است. برای خواننده فارسی، آثار او تجربه‌ای چالش‌برانگیز است؛ ...
دیگر رمان‌های محمدرضا کاتب
آوازهای صورت چشم‌هایم آبی بود
آوازهای صورت چشم‌هایم آبی بود مادرم یک‌بار بهم گفته بود: «دارم دنبال خوشبختی‌ام می‌گردم. ناکس باز رفته یک جایی خودش را گم‌وگور کرده. نمی‌دانم این دفعه دیگر خودش را شکل چی درآورده. جنس خوشبختی این طوری است که تا با چشم نبینی‌اش به دنیا نمی آید. هر بار به رنگی در می آید. باید زرنگ‌تر از او باشی تا بتوانی ...
آفتاب‌پرست نازنین (نحر سنگ‌ها)
آفتاب‌پرست نازنین (نحر سنگ‌ها) صدای پاهایشان تو کوه می‌پیچید. هانیه نمی‌دانست کدام صدای پا مال او و ’’نهر’’ است و کدام صدای پا مال آن چند نفری است که تو کوه دنبالشان کرده‌اند و می‌خواهند هرطور که هست بگیرندشان. نمی‌دانست آنها چند نفر هستند و این باز ترسش را بیشتر می‌کرد. دلش می‌خواست می‌توانست جیغ بکشد... .
هیس
هیس ایستاده بودم روی جدول جوی، گل‌های بغل پوتین راستم را می‌مالیدم به لبه جدول. سرشب تازه واکسشان زده بودم. دلم می‌خواست وقتی بالای سر جنازه‌ام می‌رسند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده‌ام. با کفش‌هایی براق، پیراهن و شلواری اتوخورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می‌رفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزویم بود خواهری داشتم: سر بلند ...
بالزن‌ها
بالزن‌ها فقط چندتا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این‌بار دیگر گلوله‌اش دوروبرم نمی‌خورد. برای دیوانگی‌اش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید باهام چکار می‌خواهد بکند: «زانو بزن.» ...
مشاهده تمام رمان های محمدرضا کاتب
مجموعه‌ها