در این کتاب سه داستان با زبان طنز درباره دفاع مقدس نقل می شود. محتوای داستانها درباره جایگاه امام حسین ع و تاثیر تربت وی در شفابخشی، بی ادعایی شهدای گمنام و ... است.
۹ رمان
محمدرضا کاتب رماننویس ایرانی است؛ از نویسندگان جدی و تجربهگرای داستان معاصر فارسی است.
او با تهران، ایران پیوند دارد و همین زمینه، مستقیم یا غیرمستقیم، در نوع نگاه و جهان روایی او دیده میشود.
آثار کاتب اغلب با مرگ، بدن، خشونت، حافظه و بازیهای روایی درگیرند.
نثر او سادهخوان به معنای معمول نیست؛ ساختارها گاهی چندلایهاند و خواننده باید فعال بماند.
کاتب در رمان فارسی مسیری مستقل ساخته و از تکرار شکلهای آشنا فاصله گرفته است.
برای خواننده فارسی، آثار او تجربهای چالشبرانگیز است؛ ...
بالزنها
فقط چندتا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم اینبار دیگر گلولهاش دوروبرم نمیخورد. برای دیوانگیاش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید باهام چکار میخواهد بکند: «زانو بزن.» ...
آوازهای صورت چشمهایم آبی بود
مادرم یکبار بهم گفته بود:
«دارم دنبال خوشبختیام میگردم. ناکس باز رفته یک جایی خودش را گموگور کرده. نمیدانم این دفعه دیگر خودش را شکل چی درآورده. جنس خوشبختی این طوری است که تا با چشم نبینیاش به دنیا نمی آید. هر بار به رنگی در می آید. باید زرنگتر از او باشی تا بتوانی ...
بیترسی
همه عمر بینام بودم. سالها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم. و وقتی به آن نام دیگر احتیاج نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه «نامکننده» بزرگی مقابلم ایستاده. نامکنندهای که خودش هنوز نامی نداشت، و فقط زاد پدرش بود. نامکننده بینامی که نامش چنان وحشتی تو دلها میانداخت که قابل باور حتی ...
رام کننده
من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود. جلو چشمهایم داشتم ذره ذره نابود میشدم و تنها کاری که از دستم بر میآمد تماشا کردن بود... شاید بیخود نبود که پدرم بهم گفته بود: چند بار تا حالا ازم پرسیدی شغلم چیست، چه کارهام؟ و چرا این طوری مثل خزندهها زندگی میکنیم؟ تو کی ...