رمان ایرانی

چهره مبهم

تمام جنگل، پسر را به نام خنده‌رو می‌شناختند. مار بالدار به زمین نشست و تبدیل به انسان شد. قرار بود جشن عروسی دو کوه که هر کدام در نقطه‌ای از جنگل بودند، برگزار شود. جشن از ساعاتی قبل شروع شده بود. کوهی که کنار پسر بود گفت: وقتی دیدیم دیر کردی، زنبور را فرستادیم ببینیم کجایی که اومد و گفت داشتی برا مادرت می‌رقصیدی...

آموت
9786006605234
۱۳۹۲
۲۹۶ صفحه
۳۷۲ مشاهده
۰ نقل قول
محمدهاشم اکبریانی
صفحه نویسنده محمدهاشم اکبریانی
۸ رمان محمدهاشم اکبریانی نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی است؛ در حوزه داستان، نقد و نوشتار فرهنگی فعالیت داشته است. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. آثار و نوشته‌های او به زندگی اجتماعی، تجربه‌های فردی و فضای فکری جامعه امروز ایران نزدیک‌اند. اکبریانی از زبان روشن و رویکرد روایی برای نزدیک شدن به موضوع‌های فرهنگی و انسانی استفاده می‌کند. حضور او میان داستان و مطبوعات، نمونه‌ای ...
دیگر رمان‌های محمدهاشم اکبریانی
گرسنگی بی پایان
گرسنگی بی پایان هیچ وقت آن روز را که آغاز یک ماجرای بزرگ بود فراموش نمی کنم. صبح مادر به اتاق آمد و گفت یه لونه ی موش در حیاط خلوت دیدم باید زود موش رو بکشیم وگرنه همه جا رو خراب میکنه. حیاط خلوت ما، جایی به اندازه ی یک اتاق دوازده متری بود که سال به سال گذرمان به آنجا نمی ...
زندگی همین است
زندگی همین است زندگی همین است یک رمان متفاوت است بین داستان‌های محمدهاشم اکبریانی. رمانی که روایت آن از واهمه‌های یک جسد شروع می‌شود و بسط می‌یابد در تاریخی که توی متن شاهدش هستیم. اکبریانی در آستانه پنجاه سالگی‌اش این رمان را در فضایی سوررئالیستی نوشته است و مخاطبانش را دعوت به درک فضایی کرده که در آن اتفاق‌های عجیب زیادی در حال ...
آرام‌بخش می‌خواهم
آرام‌بخش می‌خواهم چند روز قبل من و شوهرم تو خونه نشسته بودیم و داشتیم تلویزیون نگاه می‌کردیم که یهو شوهرم بدون هیچ مقدمه‌ای پرسید: از گذشته‌م خبری داری یا نه؟ گفتم: یه کمی از گذشته‌ات برام تعریف کردی و گفتی که چی بوده و چی نبوده ولی این که یادم مونده باشه چی گفتی، راستش نمی‌دونم. شوهرم گفت: نه، منظورم این نیست ...
کاش به کوچه نمی‌رسیدم
کاش به کوچه نمی‌رسیدم در کلاسی درس می‌دهم که 2 ردیف صندلی دارد و فاصله آن‌ها از هم چیزی نزدیک به یک متر و نیم است. آن روز در حال درس دادن بودم و بچه‌ها ساکت به درس گوش می‌دادند که در، بدون آن‌که کسی اجازه بگیرد، آرام باز شد. ابتدا متوجه باز شدن آن نشدم، اما وقتی که بیشتر از نیمه باز شد، ...
مشاهده تمام رمان های محمدهاشم اکبریانی
مجموعه‌ها