رمان ایرانی

زندگی همین است

زندگی همین است یک رمان متفاوت است بین داستان‌های محمدهاشم اکبریانی. رمانی که روایت آن از واهمه‌های یک جسد شروع می‌شود و بسط می‌یابد در تاریخی که توی متن شاهدش هستیم. اکبریانی در آستانه پنجاه سالگی‌اش این رمان را در فضایی سوررئالیستی نوشته است و مخاطبانش را دعوت به درک فضایی کرده که در آن اتفاق‌های عجیب زیادی در حال جان گرفتن هستند. اساطیر و شخصیت‌های تاریخی از زیر خاک در می‌آیند و با زندگان هم‌سو می‌شوند. قهرمان عجیب متن که «مرده‌هه» نام دارد جریان عادی زندگی را شکافته و سعی می‌کند چیزهایی را کشف کند. رمان اکسپرسیونیستی اکبریانی با رگه‌هایی از فانتزی مخلوط شده و به مخاطبش این امکان را می‌دهد تا معناهای تازه و جدیدی را کشف کند... هراسی که در پس این فضای عجیب وجود دارد شاید راز نهفته در متن باشد.

چشمه
9789643627997
۱۳۹۴
۱۲۴ صفحه
۳۱۴ مشاهده
۰ نقل قول
محمدهاشم اکبریانی
صفحه نویسنده محمدهاشم اکبریانی
۸ رمان محمدهاشم اکبریانی نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی است؛ در حوزه داستان، نقد و نوشتار فرهنگی فعالیت داشته است. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. آثار و نوشته‌های او به زندگی اجتماعی، تجربه‌های فردی و فضای فکری جامعه امروز ایران نزدیک‌اند. اکبریانی از زبان روشن و رویکرد روایی برای نزدیک شدن به موضوع‌های فرهنگی و انسانی استفاده می‌کند. حضور او میان داستان و مطبوعات، نمونه‌ای ...
دیگر رمان‌های محمدهاشم اکبریانی
عصب‌کشی
عصب‌کشی محمدهاشم اکبریانی رمان‌هایی منتشر کرده که اغلب حال ‏و هوایی تجربی داشته‌اند و مخاطبان‌شان نیز او را با این روحیه‌ تجربه‌گرا می‌شناسند. اما جدیدترین رمانِ او، عصب‌کشی، روایی‌ترین و داستان‌گوترین کتابش محسوب می‌شود. اکبریانی در این رمان تلاش کرده تا با محور قرار دادنِ یک شخصیت متفاوت قصه‌ای بسازد که درش حال ‏و هوای اجتماعی در چند فضای متفاوت با ...
گرسنگی بی پایان
گرسنگی بی پایان هیچ وقت آن روز را که آغاز یک ماجرای بزرگ بود فراموش نمی کنم. صبح مادر به اتاق آمد و گفت یه لونه ی موش در حیاط خلوت دیدم باید زود موش رو بکشیم وگرنه همه جا رو خراب میکنه. حیاط خلوت ما، جایی به اندازه ی یک اتاق دوازده متری بود که سال به سال گذرمان به آنجا نمی ...
چهره مبهم
چهره مبهم تمام جنگل، پسر را به نام خنده‌رو می‌شناختند. مار بالدار به زمین نشست و تبدیل به انسان شد. قرار بود جشن عروسی دو کوه که هر کدام در نقطه‌ای از جنگل بودند، برگزار شود. جشن از ساعاتی قبل شروع شده بود. کوهی که کنار پسر بود گفت: وقتی دیدیم دیر کردی، زنبور را فرستادیم ببینیم کجایی که اومد و گفت ...
کاش به کوچه نمی‌رسیدم
کاش به کوچه نمی‌رسیدم در کلاسی درس می‌دهم که 2 ردیف صندلی دارد و فاصله آن‌ها از هم چیزی نزدیک به یک متر و نیم است. آن روز در حال درس دادن بودم و بچه‌ها ساکت به درس گوش می‌دادند که در، بدون آن‌که کسی اجازه بگیرد، آرام باز شد. ابتدا متوجه باز شدن آن نشدم، اما وقتی که بیشتر از نیمه باز شد، ...
مشاهده تمام رمان های محمدهاشم اکبریانی
مجموعه‌ها