مجموعه داستان خارجی

کاش به کوچه نمی‌رسیدم

در کلاسی درس می‌دهم که 2 ردیف صندلی دارد و فاصله آن‌ها از هم چیزی نزدیک به یک متر و نیم است. آن روز در حال درس دادن بودم و بچه‌ها ساکت به درس گوش می‌دادند که در، بدون آن‌که کسی اجازه بگیرد، آرام باز شد. ابتدا متوجه باز شدن آن نشدم، اما وقتی که بیشتر از نیمه باز شد، چشمم به طرفش برگشت. لباس‌هایش رنگ و رو رفته و کهنه بود و روی چشم‌هایش عینکی ذره‌بینی دیده می‌شد. من و دانش‌آموزان هاج و واج او را نگاه کردیم. قدم‌هایش را به کندی برمی‌داشت و اصلا به من یا دانش‌آموزها نگاه نمی‌کرد. ما آن‌قدر از حضور او و رفتارش شوکه شده بودیم که خشک‌مان زده بود.

چشمه
9789643625115
۱۳۸۸
۱۶۴ صفحه
۴۰۹ مشاهده
۰ نقل قول
محمدهاشم اکبریانی
صفحه نویسنده محمدهاشم اکبریانی
۸ رمان محمدهاشم اکبریانی نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی است؛ در حوزه داستان، نقد و نوشتار فرهنگی فعالیت داشته است. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. آثار و نوشته‌های او به زندگی اجتماعی، تجربه‌های فردی و فضای فکری جامعه امروز ایران نزدیک‌اند. اکبریانی از زبان روشن و رویکرد روایی برای نزدیک شدن به موضوع‌های فرهنگی و انسانی استفاده می‌کند. حضور او میان داستان و مطبوعات، نمونه‌ای ...
دیگر رمان‌های محمدهاشم اکبریانی
باید بروم
باید بروم داستان من داستان مردی است که باید برود. این را من گفتم، به خودم گفتم. کنار دیوار سیمانی بود که گفتم، شکاف داشت. هوا داغ بود. مارمولک‌ها در شکاف‌ها بودند. عفریته خندید. نه، قهقهه زد. گفتم: بس کن کثافت. ولی قهقهه زد. بلندتر قهقهه زد. مارمولک‌ها ناگهان تکان خوردند، ترسیدند. و من رفتم. و عفریته باز هم قهقهه زد.
گرسنگی بی پایان
گرسنگی بی پایان هیچ وقت آن روز را که آغاز یک ماجرای بزرگ بود فراموش نمی کنم. صبح مادر به اتاق آمد و گفت یه لونه ی موش در حیاط خلوت دیدم باید زود موش رو بکشیم وگرنه همه جا رو خراب میکنه. حیاط خلوت ما، جایی به اندازه ی یک اتاق دوازده متری بود که سال به سال گذرمان به آنجا نمی ...
چهره مبهم
چهره مبهم تمام جنگل، پسر را به نام خنده‌رو می‌شناختند. مار بالدار به زمین نشست و تبدیل به انسان شد. قرار بود جشن عروسی دو کوه که هر کدام در نقطه‌ای از جنگل بودند، برگزار شود. جشن از ساعاتی قبل شروع شده بود. کوهی که کنار پسر بود گفت: وقتی دیدیم دیر کردی، زنبور را فرستادیم ببینیم کجایی که اومد و گفت ...
زندگی همین است
زندگی همین است زندگی همین است یک رمان متفاوت است بین داستان‌های محمدهاشم اکبریانی. رمانی که روایت آن از واهمه‌های یک جسد شروع می‌شود و بسط می‌یابد در تاریخی که توی متن شاهدش هستیم. اکبریانی در آستانه پنجاه سالگی‌اش این رمان را در فضایی سوررئالیستی نوشته است و مخاطبانش را دعوت به درک فضایی کرده که در آن اتفاق‌های عجیب زیادی در حال ...
مشاهده تمام رمان های محمدهاشم اکبریانی
مجموعه‌ها