گرسنگی بی پایان

(Gorosnegi-e bi-payan)

هیچ وقت آن روز را که آغاز یک ماجرای بزرگ بود فراموش نمی کنم. صبح مادر به اتاق آمد و گفت یه لونه ی موش در حیاط خلوت دیدم باید زود موش رو بکشیم وگرنه همه جا رو خراب میکنه. حیاط خلوت ما، جایی به اندازه ی یک اتاق دوازده متری بود که سال به سال گذرمان به آنجا نمی افتاد. چند روز گذشت و ظهر بود که خواهرم از کنار پنجره داد کشید این دیگه چیه؟ بیاین ببینین من و برادرم به شتاب خود را به پنجره رساندیم پدر و مادرم بیخیال بودند و نیامدند. اما وقتی تعجب و شگفتی ما را دیدند آنها هم آمدند آنچه چشممان می دید باور کردنی نبود. موشی بزرگ در حیاط خانه قدم میزد که به اندازه ی یک گوسفند بود. پدرم برای کشتن آن چاقوی بزرگ آشپزخانه را برداشت و فوری به حیاط دوید اما موش گریخت و نفهمیدیم کجا رفت. درست دو روز بعد در یک بعد از ظهر، برادرم که نزدیک حیاط خلوت بازی می کرد صدایش به هوا رفت. کمک کمک فوری خودمان را رساندیم، اما چیزی نبود برادرم گفت یه موش دیدم به اندازه ی یه گاو که به من نزدیک شد ولی تا شما رو از دور دید فرار کرده. مادرم فوری رفت به حیاط خلوت و بعد هم ما را صدا کرد. لانه ی موشی که چند روز قبل دیده بود. درست به اندازه ی جثه ی یک گاو، دهان باز کرده بود. همه ترسیده بودیم و نمیدانستیم قرار است چه اتفاقی برایمان بیفتد. مادرم گفت فوری از حیاط خلوت برویم چون ممکن است موش بزرگ از لانه اش بیرون بیاید و ما را بخورد. در حالی که به سرعت از حیاط خلوت به اتاق بر می گشتیم پدر موبایلش را درآورد و فوری به آتش نشانی زنگ زد تا برای بررسی قضیه بیایند. شاید باور نکنید اما در همان چند دقیقه ای که طول کشید تا مأموران آتش نشانی برسند لانه ی موش کاملا پر شده بود و هیچ نشانی از آن لانه ی بزرگ نبود ما دیگر آن موش را ندیدیم. اما از چند روز بعد ماجراهایی دهان به دهان پیچید که واقعا شگفت انگیز بود همه از موشی می گفتند که مدام می خورد و بزرگ و بزرگتر می شود و معلوم نیست کارش به کجا می کشد. اما واقعا مگر می شد موشی بی وقفه بخورد و جثه ای عظیم پیدا کند؟ بلـه این اتفاق افتاده بود. مردم حرف های عجیب و غریب زیادی می گفتند اما من سعی کردم از میان صدها حرفی که شنیدم و خواندم آنچه را به واقعیت نزدیکتر است پیدا کنم و برایتان بنویسم. این رمان ماجرای همان موش و عاقبت کار اوست.

نشر خزه
9786228423654
۱۴۰۴
۱۰۰ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
محمدهاشم اکبریانی
صفحه نویسنده محمدهاشم اکبریانی
۸ رمان محمدهاشم اکبریانی نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی است؛ در حوزه داستان، نقد و نوشتار فرهنگی فعالیت داشته است. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. آثار و نوشته‌های او به زندگی اجتماعی، تجربه‌های فردی و فضای فکری جامعه امروز ایران نزدیک‌اند. اکبریانی از زبان روشن و رویکرد روایی برای نزدیک شدن به موضوع‌های فرهنگی و انسانی استفاده می‌کند. حضور او میان داستان و مطبوعات، نمونه‌ای ...
دیگر رمان‌های محمدهاشم اکبریانی
عصب‌کشی
عصب‌کشی محمدهاشم اکبریانی رمان‌هایی منتشر کرده که اغلب حال ‏و هوایی تجربی داشته‌اند و مخاطبان‌شان نیز او را با این روحیه‌ تجربه‌گرا می‌شناسند. اما جدیدترین رمانِ او، عصب‌کشی، روایی‌ترین و داستان‌گوترین کتابش محسوب می‌شود. اکبریانی در این رمان تلاش کرده تا با محور قرار دادنِ یک شخصیت متفاوت قصه‌ای بسازد که درش حال ‏و هوای اجتماعی در چند فضای متفاوت با ...
باید بروم
باید بروم داستان من داستان مردی است که باید برود. این را من گفتم، به خودم گفتم. کنار دیوار سیمانی بود که گفتم، شکاف داشت. هوا داغ بود. مارمولک‌ها در شکاف‌ها بودند. عفریته خندید. نه، قهقهه زد. گفتم: بس کن کثافت. ولی قهقهه زد. بلندتر قهقهه زد. مارمولک‌ها ناگهان تکان خوردند، ترسیدند. و من رفتم. و عفریته باز هم قهقهه زد.
چهره مبهم
چهره مبهم تمام جنگل، پسر را به نام خنده‌رو می‌شناختند. مار بالدار به زمین نشست و تبدیل به انسان شد. قرار بود جشن عروسی دو کوه که هر کدام در نقطه‌ای از جنگل بودند، برگزار شود. جشن از ساعاتی قبل شروع شده بود. کوهی که کنار پسر بود گفت: وقتی دیدیم دیر کردی، زنبور را فرستادیم ببینیم کجایی که اومد و گفت ...
آرام‌بخش می‌خواهم
آرام‌بخش می‌خواهم چند روز قبل من و شوهرم تو خونه نشسته بودیم و داشتیم تلویزیون نگاه می‌کردیم که یهو شوهرم بدون هیچ مقدمه‌ای پرسید: از گذشته‌م خبری داری یا نه؟ گفتم: یه کمی از گذشته‌ات برام تعریف کردی و گفتی که چی بوده و چی نبوده ولی این که یادم مونده باشه چی گفتی، راستش نمی‌دونم. شوهرم گفت: نه، منظورم این نیست ...
مشاهده تمام رمان های محمدهاشم اکبریانی
مجموعه‌ها