مجموعه داستان داخلی

داستان‌های 84

فکرش را که می‌کنم می‌بینم تمام علاقه‌ها و دل‌بستگی‌های بابا در چند تا چیز که مدام تکرار می‌شد خلاصه می‌شد. بر عکس مامان عاشق چیزهای تازه بود. برای همین هم هست که هیچ چیزی نیست که او را یادم بیاورد. با این که چند سال بعد از مرگ بابا رفت، انگار بیش از بابا دور و فراموش شده است.

آگاه
9789644162589
۱۳۸۷
۱۷۶ صفحه
۲۵۸ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده محمدرحیم اخوت
۹ رمان محمدرحیم اخوت نویسنده و منتقد ایرانی است و نام او با فضای داستان و نقد ادبی معاصر پیوند دارد. اطلاعات عمومی دقیق درباره جزئیات زندگی شخصی او محدود است؛ بنابراین داده‌های تاریخی بدون سند ثبت نشده‌اند. اخوت در سنتی قرار می‌گیرد که داستان‌نویسی را از خواندن و نقد جدا نمی‌داند؛ متن باید فهمیده و سنجیده شود. حضور او برای خواننده فارسی فقط در مقام نویسنده نیست، بلکه در شکل دادن به نگاه تحلیلی به ادبیات هم معنا دارد. نقد ادبی وقتی زنده است که ...
دیگر رمان‌های محمدرحیم اخوت
نام‌ها و سایه‌ها
نام‌ها و سایه‌ها ازدواج من با محسن برای من فقط این را داشت که شعر و شاعری را گذاشتم کنار. چیزی نمی‌گفت البته، اما همان سکوتش کافی بود که بفهمم این نوشته‌ها را «ته‌مانده‌ی عادت‌های نوجوانی» می‌داند. بعدها خودش همین‌طور می‌گفت. اوایل ازدواج‌مان مدام با هم بودیم. همه‌جا. خانه، خیابان، دانشگاه. مثل همین فاخته‌ها. بعد کم‌کم او دوباره رفت سراغ دوست‌هاش. انگار فقط ...
نمی‌شود
نمی‌شود تازه فهمیدم مقصودش چیست. خودش نمی‌دانم در چند سالگی مادرش را از دست داده. نمی‌دانم چه خاطره‌یی از او دارد. دوست ندارد در این‌باره حرف بزند. یکی دوبار که پرسیدم، فقط گفت این‌ها یک مشت خاطره‌های خصوصی است. «گفتن ندارد.» می‌گوید: اگر برای کسی بگویی، مثل این است که به آن بی‌حرمتی کرده باشی.
تماشا
تماشا وقتی عمه منیژه می‌گوید می‌خواهیم برویم بروجن، خدا دنیا را به من می‌دهد. می‌رویم سری بزنیم به بی‌بی‌جان. هنوز چند ماهی به گذشتن از برزخ حصبه و دیدار بهشت مانده است. این اولین سفری‌ست که می‌روم بروجن. عمه جان هر سال چند بار می‌روند؛ و هر بار یکی - دو هفته می‌مانند.
پاییز بود (داستان کوتاه)
پاییز بود (داستان کوتاه) یکی از روزهای پاییز بود که همکاران، نگران و بی‌خبر از حال احمد میرعلایی بودند. آن‌ها حتی به خانه‌ی او زنگ زده و به کتاب‌فروشی رفته بودند. نزدیک غروب شخصی تماس گرفت و گفت که به منزل احمد بروید. جنازه‌ی احمد صبح در گوشه‌ی خیابان پیدا شده و به پزشکی قانونی برده شده بود. دوست او خاطرات خویش را با ...
مشاهده تمام رمان های محمدرحیم اخوت
مجموعه‌ها