مرد: حالا که خالیست عرصه و رفتهاند مردان مرد از یاد.
زن: و گرگها زوزه میکشند دوباره، پشت هر دیوار
مرد: و پژمرده میشوند، لالهها در بیکسی، عطش میکند بیداد.
زن: نیست کسی، تا بکشد به نخلهای بریده سر، دست از مهر.
۱۶ رمان
عبدالرضا حیاتی، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به داستان، روایت فارسی و تجربه اجتماعی نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان به کتابها ...
اسب خونین یال
اما هاشم این کره اسب رو از جبههها با خودش آورده، اون یه کره اسب اصیل عربیه. کسی که این کره اسب رو بهش هدیه کرده گفته از نسل ذوالجناحه.
سایهای پشت پنجره
من امشب پر از لحظههای اظطرابم
عقربی درونم را میکاود
و سر انگشتانم
از حسن انتقام لبریز است
آه ای شب زخمی
با من بخوان
تا به انتها برسد آواز اندوهم
صندلی
خیلیا فلنگو بستن، من چرا باید بمونم؟ پیش خودمون باشه، یکی دو سال که بگذره یه حساب تو سوئیس باز میکنم مثل خیلیای دیگه. من یه مسئول کت و کلفتی رو میشناسم که خیلی جا نماز آب میکشید، یه مدتی هم نماینده بود، اونم جیم فنگ شد، این آدم دو آتیشه، الان توی این ایستگاه و اون ایستگاه تلویزیونی اونور ...
1 کربلا عطش
آقا، من تنهایی با این همه عزیر خفته در خون چه کنم؟ کاش مثل زینب من و هم به اسارت میبردن. کاش من و هم به زنجیر جفا بسته و با پاهای برهنه با کودکانت روی خار مغیلان میکشیدن....
کاش اینجا سقف نداشت
میدونی که تو یکی از عملیاتها که بارونی از آتیش و گلوله رو سرمون میبارید وقتی که داشتیم از خاکریز دشمن بالا میرفتیم یهو یه خمپاره در چند قدمیم منفجر شد، احساس کردم چند متری از زمین جدا شدم. بین هوا و زمین دست و پا میزدم که یهو به فکر زن و بچهام افتادم. بعد از ته دلم فریاد ...