تاریکی.
صدای دستزدن و سوتزدن و فریادهای سرخوشانه آدمهای یک مهمانی.
نور میآید.
مرد ایستاده است کنار دستگاه پخش صدا. زن نشسته است دورتر.
مرد دستگاه را خاموش میکند.
مرد: این من بودم.
زن او را خیره مینگرد.
۱۸ رمان
محمد چرمشیر، نمایشنامهنویس ایرانی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به زبان، اجرا، اقتباس، جامعه و تجربههای فرمی نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد ادبیات چطور میتواند از تجربهای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد.
مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیتها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آنها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخابهایی روبهرو میشوند که به متن عمق میدهد.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او ...
باد اسب است و 10 نمایشنامه دیگر
مادر غلام میگفت اسیر شدم ولی نمیگفت اسیر چی؟... خب،زن به سنگ کوب اسره دیگه، مگه من اسیر نیستم؟... هیچوقت نگفت اسر چی؟... ولی تو راستی راستی اسیر پیریه من شدی میدونم.
مضحکهنامهی دن کیشوت لامانچایی
سرگذشت عجیب خانم دبیری
زن آقای عامری هم به زن آقای گلکار گفت که عمه جان جهان خیلی حرف میزنه، زن آقای گلکار هم به من گفت که زن آقای عامری خیلی حرف میزنه. این وسط آقای مهندس فرزام که برای کمک به آقای عامری رفته بود سراغ باربیکیو، گفت: همه زنها خیلی حرف میزنن.
شبی در طهران
سال هزار و سیصد و بیست. گردهمایی سران پیروز در جنگ جهانی دوم، روزولت، چرچیل و استالین در تهران. تصمیمگیری بزرگ دربارهی آیندهی سیاسی ایران. همه چیز در پشت درهای بسته در حال انجام است، اما این همهی داستان نیست. در ساختمان کوچک یکی از شعبات ادارهی شهربانی، اتفاقات دیگری در حال وقوع است.
روایت عاشقانهای از مرگ در ماه اردیبهشت
"فراموشی، به یاد آوردن، فراموشی، به یاد آوردن، هذیان غریبی است، دیدم ما همیشه در همین هذیان زندگی کردهایم، همیشه همیشه دیر رسیدهایم که همیشه در خواب ماندهایم."
صدای شکستن... میشکند انار... میجهد خون انار ... حبههای سرخ میچرخند در هوا ... مینشینند حبهها ... مینشینند خون انار... سپید... سرخ... سرخ... بادی خاموش میکند روشنایی شمع ها... .