راننده توی اوتول چرت میزد. بچهها نشسته بودند دور تا دور میدانگاهی و اوتول سیاه اقلیما را نگاه میکردند و فینشان را بالا میکشیدند. پسرکی از سر شیطنت ریگی پرت کرد که خورد به شیشه اوتول. راننده پرید و کلاه از سرش افتاد. بچهها خنده ترکاندند...
۹ رمان
الهام فلاح رماننویس و داستاننویس ایرانی است؛ از نویسندگان زن معاصر است که با روایتهای خانوادگی، اجتماعی و روانشناختی خوانده میشود.
درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیقتر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند.
در آثار او، زندگی خصوصی و فشارهای بیرونی جدا از هم نیستند؛ رابطهها، خاطرهها و انتخابها بار اصلی روایت را میسازند.
زبان فلاح معمولا بر جزئیات عاطفی و حرکت تدریجی شخصیتها تکیه دارد و خواننده ...
به من نگاه کن
شب جا پهن کردیم روی پشت بوم. خوب یادمه. تابستون بود. پسرا زود خوابیدن. من اما خوابم نمیبرد. مادرم خزید زیر لحاف و پشتشو کرد به آقاجون. آقاجون داشت گریه میکرد. من دیدم. یه قطره از گوشه چشمش چکید. یهباره گفت: «مسروره اون دختره رو یادته، اون که شعر میگفت؟» مادرم جلدی روشو گردوند سمت آقاجونم. آقاجون گفت: «یادته، مسروره، ...
خونخواهی
با این دختر همه ضجههای عمه عذرا را از یاد میبرد. خانهشان را که شده بود جهنم. اتوبوسهای آزادگان را که هر کدامشان که از مرز رد میشدند مادر میافتاد به صرافت تهیه و تدارک که اینبار محمد همراهشان است و از محمد هیچ خبری نمیشد. حنیف را فراموش میکرد که او با دستهای خودش قرآن گرفته بود بالای سر ...
نفرین گربه
بعضی از آدمها فکر میکنند هر بلایی دلشان خواست میتوانند سر گربهها بیاورند و بعد هم قسر دربروند. غافل از اینکه بعضی از گربهها «قدرت جادویی» دارند و میتوانند روزگار آدمها را سیاه کنند. «آرتین» و «سینا» و «گیلی» برای سردرآوردن از نفرین جادویی مرموزی راهی سفری ترسناک میشوند و سر از خانهای عجیب وسط جنگلی بارانی درمیآورند. یعنی کدام ...
سامار
امشب میروم و درست در همان لحظهای که لال و منگ به نور منعکس شده از پارچ استیل به سقف اتاق خیره مانده و صدای خس خس سینهاش گچ دیوار را میخراشد، و باز همان 1 قسمت بیارزش مغزش دارد کار میکند، آن هم مثل ساعت.بالش را روی صوتش میگذارم. فقط چند ثانیه. نه دست پایی برای زدن دارد نه ...
زمستان با طعم آلبالو
دکتر صفوی با چشمهایی پر از غم نگاهم میکند. آنقدر دارد غصهام را میخورد که میخواهم بلند شوم و سر تاسش را ببوسم. با صدای غمگینش میپرسد؟ چرا؟ چرا چنین تصمیمی گرفتید؟ میگویم چون از دست تو به ستوه آمدم. میگویم که از بعد سنگ روی یخ شدنم آن هم چهار شب پشت هم که ساسان نفلهشده خواستم موهایم را ...