نمایش‌نامه

چه کسی شلیک کرد

توماس: خوب من عین توام... منم طرف کسی نیستم... فقط یه عکاس خبری‌ام، همین‌...! این شغل لعنتیمه... باید خرج زن و بچه‌ام رو بدم... نمی‌خواستم قبول کنم اما مجبورم کردن... کارم در خطر بود... منو با چندرغاز حق ماموریت زورکی فرستادن اینجا، وسط این مهلکه... گور بابای همه‌شون! سرباز (متیو)، ناگهان به سرعت اسلحه‌اش را بر‌می‌دارد و به سمت «توماس» نشانه می‌گیرد. متیو: داری به کی فحش می‌دی؟ توماس: (با دستپاچگی و استیصال) به خدا، با شما نبودم... به اون بی‌ناموسای توی اداره بودم. متیو: کیا؟ توماس: رئیسای خودم توی خبرگزاری. متیو: رئیسا؟ توماس: آره، به رئیسا باید فحش داد! سرباز (متیو)، پس از مکثی کوتاه؛ اسلحه‌اش را دوباره به دیواره گودال تکیه می‌دهد.

مکتوب
9786009568185
۱۳۹۵
۹۶ صفحه
۱۶۲ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده آرام محضری
۱۰ رمان آرام محضری نویسنده ایرانی است و نام او در میان آثار منتشرشده برای خوانندگان فارسی‌زبان دیده می‌شود. منابع عمومی قابل اتکا درباره جزئیات زندگی شخصی او محدودند؛ بنابراین تاریخ تولد، مرگ و محل دقیق بدون سند ثبت نشده است. در معرفی چنین نویسندگانی، بهتر است به خود متن و ارتباط آن با خواننده تکیه شود تا به زندگی‌نامه‌سازی نادقیق. آثار او در فضای ادبیات معاصر فارسی خوانده می‌شوند؛ فضایی متنوع که از صداهای آرام‌تر هم ساخته شده است. نویسنده‌ای که دور از مرکز توجه ...
دیگر رمان‌های آرام محضری
سگ نگهبان و درختی در باغ
سگ نگهبان و درختی در باغ نمی‌دونم چرا فعل چرخیدن رو استفاده کردم، ولی به نظرم طبیعیه... چون سگ با یه طناب به درخت بسته شده بود و حول یه محور، فقط می‌تونسته بچرخه... اصلا به نظرم،فعل زندگی کردن؛ در واقع همون دور یه محور چرخیدنه... همه ما داریم دور خودمون می‌گردیم. فقط شعاعش فرق می‌کنه... اما به هر حال، محدوده
آنچه به آتش کشیده خواهد شد
آنچه به آتش کشیده خواهد شد استفان: لازمه برای هدفی که داری براش آماده می‌شی، هر کاری که به نظرت درست نمی‌آد رو هم انجام بدی. مورگان:... اما من فکر می‌کردم قراره هر کاری که به نظرم درست می‌آد رو انجام بدم! استفان: اون؛ وقتیه که توی یه ساختار درست و برای خدمت به اون ساختار داری اقدامی می‌کنی... اما کار ما شکستن این ساختارهاست. ما ...
اختراع بزرگ و بشریت
اختراع بزرگ و بشریت مخترع جوان: آره مقصر خودمم... همیشه خودم بودم. اگه یه کم عاقل‌تر بودم، الان «آنا» توی اون اتاق داشت تلویزیون نگاه می‌کرد... به جای اینکه توی اون سوئیت، کنار خونه‌ اون مرتیکه؛ زندگی کنه...! شایدم الان توی سوئیتش نباشه... شاید دارن با هم سیب گاز می‌زنن... از همون سیب‌هایی که دیگه این دوره ـ زمونه پیدا نمی‌شه. مشاور خیالی: اون برمی‌گرده. مخترع جوان: ...
بر فراز ابرهای آن پایین
بر فراز ابرهای آن پایین رحمان: می‌دونی! فکر می‌کنم مشکل بشر از اونجایی شروع شد که اولین نفر تصمیم گرفت به تجارت نمک و ادویه‌جات بپردازه... از اونجا بود که آدما متوجه شدن، همه‌چیز می‌تونه طعم و مزه بهتری داشته باشه... بعد شروع کردن به مثلا خوشمزه‌تر کردن زندگی‌شون و در ادامه، تلخ‌مزه‌ترین موجودات کره زمین؛ بیشتر و بیشتر شدیم. (کمی فکر می‌کند) می‌بینی این بالا ...
مشاهده تمام رمان های آرام محضری
مجموعه‌ها