نمایش‌نامه

اختراع بزرگ و بشریت

مخترع جوان: آره مقصر خودمم... همیشه خودم بودم. اگه یه کم عاقل‌تر بودم، الان «آنا» توی اون اتاق داشت تلویزیون نگاه می‌کرد... به جای اینکه توی اون سوئیت، کنار خونه‌ اون مرتیکه؛ زندگی کنه...! شایدم الان توی سوئیتش نباشه... شاید دارن با هم سیب گاز می‌زنن... از همون سیب‌هایی که دیگه این دوره ـ زمونه پیدا نمی‌شه. مشاور خیالی: اون برمی‌گرده. مخترع جوان: اون دیگه برنمی‌گرده. ازش خبر دارم... هر روز دارم بهش زنگ می‌زنم. اما جوابمو نمی‌ده... حسابی سرش گرمه و از زندگی جدیدش، راضیه. اون احتیاج داره کمی فکر کنه. مخترع جوان: اون به هیچی فکر نمی‌کنه... الان فقط داره سیب گاز می‌زنه.

مکتوب
9786009568147
۱۳۹۵
۵۶ صفحه
۳۶۶ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده آرام محضری
۱۰ رمان آرام محضری نویسنده ایرانی است و نام او در میان آثار منتشرشده برای خوانندگان فارسی‌زبان دیده می‌شود. منابع عمومی قابل اتکا درباره جزئیات زندگی شخصی او محدودند؛ بنابراین تاریخ تولد، مرگ و محل دقیق بدون سند ثبت نشده است. در معرفی چنین نویسندگانی، بهتر است به خود متن و ارتباط آن با خواننده تکیه شود تا به زندگی‌نامه‌سازی نادقیق. آثار او در فضای ادبیات معاصر فارسی خوانده می‌شوند؛ فضایی متنوع که از صداهای آرام‌تر هم ساخته شده است. نویسنده‌ای که دور از مرکز توجه ...
دیگر رمان‌های آرام محضری
آنچه به آتش کشیده خواهد شد
آنچه به آتش کشیده خواهد شد استفان: لازمه برای هدفی که داری براش آماده می‌شی، هر کاری که به نظرت درست نمی‌آد رو هم انجام بدی. مورگان:... اما من فکر می‌کردم قراره هر کاری که به نظرم درست می‌آد رو انجام بدم! استفان: اون؛ وقتیه که توی یه ساختار درست و برای خدمت به اون ساختار داری اقدامی می‌کنی... اما کار ما شکستن این ساختارهاست. ما ...
جایی میان 2 سرزمین
جایی میان 2 سرزمین جمیل: قراره موقتا این‌جا باشیم... من و «حنانه»، خیلی سخت نمی‌گیریم... یه گوشه وسایلمونو می‌ذاریم... شباهم، یه کناری می‌خوابیم... فکر کنم همین چند روزه، بتونیم از این‌جا بریم. شهران: اسمشه که موقته، ما الان نه ماهه که اینجاییم...! توی کمپ، آدمایی هستن که بیشتر از یه ساله اینجان... تا چند وقت دیگه، همین جا یه قبرستون هم واسمون درست می‌کنن... فقط شیش نفر، ...
من قربانی زیبایی‌ام شدم
من قربانی زیبایی‌ام شدم زن سیاه‌پوش: دوستم داشت؟... واقعا فکر می‌کنی دوستم داشت؟ زن سفید‌پوش: آره، دوستت داشت. زن سیاه‌پوش: پس تو هم جزو همه اون احمقایی هستی که اشتباها فکر می‌کنن «رت باتلر»، "اسکارلت" رو دوست داشت! زن سفید‌پوش: اوه، خدای من! زن سیاه‌پوش: (انگار در رویای عمیقی فرو رفته است) من برای اون هیچی نبودم، جز یه رویای شخصی... اون با زیبایی ...
دیگران و ماجرای عاشقانه آیدا
دیگران و ماجرای عاشقانه آیدا علیرضا: ببین «خسرو» خودتم می‌دونی که این راهش نیست... الان عصبانی هستی... اگه مهلت بدی بگذره، بعد آروم می‌شه... و زندگی ادامه پیدا می‌کنه... مگه این زندگی چه ارزشی داره؟... ما، سرد و گرم جشیده‌ایم، چی شد؟... همه‌اش تموم شد...! اینم تموم می‌شه...! یادته؛ یه روزایی خیال می‌کردیم همه زندگی، توی اون محله خلاصه میشه اما حالا که بهش فکر ...
مشاهده تمام رمان های آرام محضری
مجموعه‌ها