نمایش‌نامه

من قربانی زیبایی‌ام شدم

زن سیاه‌پوش: دوستم داشت؟... واقعا فکر می‌کنی دوستم داشت؟ زن سفید‌پوش: آره، دوستت داشت. زن سیاه‌پوش: پس تو هم جزو همه اون احمقایی هستی که اشتباها فکر می‌کنن «رت باتلر»، "اسکارلت" رو دوست داشت! زن سفید‌پوش: اوه، خدای من! زن سیاه‌پوش: (انگار در رویای عمیقی فرو رفته است) من برای اون هیچی نبودم، جز یه رویای شخصی... اون با زیبایی من، با غرور من، با سرخوشی من و با توجهی که به من می‌شد، برای خودش داشت تاریخ درست می‌کرد (مکثی می‌کند) می‌دونم تو اینارو نمی‌فهمی.

مکتوب
9786009568161
۱۳۹۵
۹۶ صفحه
۱۹۹ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده آرام محضری
۱۰ رمان آرام محضری نویسنده ایرانی است و نام او در میان آثار منتشرشده برای خوانندگان فارسی‌زبان دیده می‌شود. منابع عمومی قابل اتکا درباره جزئیات زندگی شخصی او محدودند؛ بنابراین تاریخ تولد، مرگ و محل دقیق بدون سند ثبت نشده است. در معرفی چنین نویسندگانی، بهتر است به خود متن و ارتباط آن با خواننده تکیه شود تا به زندگی‌نامه‌سازی نادقیق. آثار او در فضای ادبیات معاصر فارسی خوانده می‌شوند؛ فضایی متنوع که از صداهای آرام‌تر هم ساخته شده است. نویسنده‌ای که دور از مرکز توجه ...
دیگر رمان‌های آرام محضری
سگ نگهبان و درختی در باغ
سگ نگهبان و درختی در باغ نمی‌دونم چرا فعل چرخیدن رو استفاده کردم، ولی به نظرم طبیعیه... چون سگ با یه طناب به درخت بسته شده بود و حول یه محور، فقط می‌تونسته بچرخه... اصلا به نظرم،فعل زندگی کردن؛ در واقع همون دور یه محور چرخیدنه... همه ما داریم دور خودمون می‌گردیم. فقط شعاعش فرق می‌کنه... اما به هر حال، محدوده
بر فراز ابرهای آن پایین
بر فراز ابرهای آن پایین رحمان: می‌دونی! فکر می‌کنم مشکل بشر از اونجایی شروع شد که اولین نفر تصمیم گرفت به تجارت نمک و ادویه‌جات بپردازه... از اونجا بود که آدما متوجه شدن، همه‌چیز می‌تونه طعم و مزه بهتری داشته باشه... بعد شروع کردن به مثلا خوشمزه‌تر کردن زندگی‌شون و در ادامه، تلخ‌مزه‌ترین موجودات کره زمین؛ بیشتر و بیشتر شدیم. (کمی فکر می‌کند) می‌بینی این بالا ...
عشق به دیکتاتورها کمک نمی‌کند
عشق به دیکتاتورها کمک نمی‌کند خوزه: با من بیا... صدای مارتا: (از بلندگو): نمی‌تونم. خوزه: بیا از اینجا بریم بیرون... همه چیزو درست می‌کنم. صدای مارتا: (از بلندگو): گفتم که، نمی‌تونم باهات بیام... دیگه بین ما خیلی فاصله‌ست. خوزه: می‌دونم چرا با پدرت اینجایین... می‌خوام نجاتتون بدم. صدای مارتا: (از بلندگو): ما اومدیم اینجا شام بخوریم، فقط همین. خوزه: با من بیا،؟ بذار نجاتتون بدم. ...
چه کسی شلیک کرد
چه کسی شلیک کرد توماس: خوب من عین توام... منم طرف کسی نیستم... فقط یه عکاس خبری‌ام، همین‌...! این شغل لعنتیمه... باید خرج زن و بچه‌ام رو بدم... نمی‌خواستم قبول کنم اما مجبورم کردن... کارم در خطر بود... منو با چندرغاز حق ماموریت زورکی فرستادن اینجا، وسط این مهلکه... گور بابای همه‌شون! سرباز (متیو)، ناگهان به سرعت اسلحه‌اش را بر‌می‌دارد و به سمت «توماس» نشانه ...
مشاهده تمام رمان های آرام محضری
مجموعه‌ها