رمان خارجی

میدان اتوال

(La place de letoile)

افسر آلمانی شتابان می‌پرسد: آقا ببخشید میدان اتوال کجاست؟‌ مرد جوان سمت راست قلبش را نشان می‌دهد... ...میدان اتوال زمانی که کتاب بسته شد درست در مرکز پایتخت درد ثبت نمی‌شود...

نیماژ
9786003672543
۱۳۹۵
۱۴۴ صفحه
۳۲۴ مشاهده
۰ نقل قول
پاتریک مودیانو
صفحه نویسنده پاتریک مودیانو
۱۴ رمان پاتریک مودیانو، نویسنده فرانسوی و برنده نوبل ادبیات است و نامش با آثاری پیوند خورده که به حافظه، اشغال فرانسه، هویت، فراموشی و پاریس نزدیک‌اند. این معرفی قرار نیست فهرست‌وار باشد؛ مهم‌تر این است که بفهمیم خواننده چرا به سمت کتاب‌های او می‌رود. در کار او، روایت معمولاً از یک نیاز روشن شروع می‌شود: گفتن قصه، ساختن جهان، ثبت تجربه، یا نزدیک شدن به مسئله‌ای انسانی. همین نقطه شروع باعث می‌شود متن فقط اطلاعات ندهد و حال‌وهوایی مستقل پیدا کند. از آثار ...
دیگر رمان‌های پاتریک مودیانو
بهار لعنتی
بهار لعنتی این داستان مرد جوانی است که روزی در یکی از کافه های پاریس با عکاسی به نام فرانسیس ژانسن آشنا می شود و این آشنایی به رابطه دوستانه ای در طول مدت سه ماه می انجامد. مرد جوان تصمیم می گیرد تا فهرستی از تمام عکس هایی که ژانسن گرفته تهیه کند تا حاصل یک عمر هنر او این طور ...
من پاتریک مودیانو هستم
من پاتریک مودیانو هستم به غیر از برادرم رودی و مرگش هیچ یک از آنچه اینجا برایتان تعریف می کنم مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار نمی دهد. برای من نوشتن این صفحات درست مثل این است که برداشتم را از موضوعی تعریف کنم یا خلاصه داستانی را بنویسم. داستانی مصور، تا با این زندگی که زندگی من نیست تسویه حساب کرده باشم. همه چیز ...
خاطرات خفته
خاطرات خفته زمانی از روز را که ترجیح می‌دادم، زمستان پاریس بین ساعت شش تا هشت و نیم صبح بود، که هوا هنوز تاریک بود. مهلتی پیش از برآمدن روز. زمان معلق بود و آدمی خویشتن را سبک‌تر از همیشه احساس می‌کرد. من به کافه‌های مختلف پاریس که در آن ساعت درهایشان را به روی اولین مشتری‌ها باز می‌کردند رفت و آمد ...
بهار سگی
بهار سگی بهار سال 1964، وقتی نوزده سالم بود،‌ با فرانسیس جانسن آشنا شدم و امروز تصمیم دارم با تکیه بر اندک دانسته‌هایم، راجع به او بنویسم. صبح زود بود، در کافه‌ای در میدان دانفرات راشرو با دوستی هم‌سن و سال خودم نشسته بودم. جانسن پشت میزی روبه‌روی ما نشسته بود و لبخندزنان ما را نگاه می‌کرد. لحظه‌ای بعد، از داخل کیفی ...
رختکن کودکی
رختکن کودکی وقتی او را دیدم، کنار نرده پر نقش و نگاری نشسته بودم که کافه را از سالن بیلیارد جدا می‌کند، نتوانستم بلافاصله خطوط چهر‌ه‌اش را تشخیص بدهم. بیرون، نور خورشید به حدی شدید است که آدم هنگام وارد شدن به کافه چشمش سیاهی می‌رود. لکه روشن کیف دستی طلایی رنگش، بازوهای برهنه و صورتش که از سایه بیرون آمده است؛ ...
مشاهده تمام رمان های پاتریک مودیانو
مجموعه‌ها