رمان نوجوان

هوای دلبستگی

آیلی سر به زیر انداخته و خط‌های روی شلوار جینش همه آن چیزی بود که می‌دید. حس عجیبی داشت. انگار یک‌بار چند تنی از روی شانه‌هایش برداشته شده و حالا انتظار می‌کشید بشنود آن چیزی که این مدت خواب و خوراک را حرامش کرده بود؛ اما نمی‌خواست او با سوال‌هایش گیج شود. باید مهلت می‌داد خودش را جمع و جور کند و به حرف بیاید. اعترافات ترسناکی که هنوز امیدوار بود چیزی خلاف آن‌چه فکر می‌کند باشد.

9786007507285
۱۳۹۵
۵۵۷ صفحه
۸۶۹ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده بیتا فرخی
۱۰ رمان بیتا فرخی نویسنده، شاعر و مترجم ایرانی است؛ از چهره‌های فعال در ادبیات کودک و نوجوان و فضای فرهنگی معاصر. او در تهران به دنیا آمد و کارنامه‌اش میان نوشتن، ترجمه و فعالیت ادبی برای مخاطب جوان شکل گرفته است. در آثار و ترجمه‌های این حوزه، شناخت زبان نوجوان اهمیت زیادی دارد؛ متن باید روشن باشد، اما سطحی و بی‌جان نشود. فرخی در فضایی کار می‌کند که ادبیات کودک و نوجوان ایران به صداهای تازه، نگاه امروزی و ارتباط با ادبیات جهان نیاز ...
دیگر رمان‌های بیتا فرخی
در 1 نگاه
در 1 نگاه خسته بودم و مایوس. مایوس‌تر از آنی که حتی به خودم اندک امیدی بدهم. فکر می‌کردم که رامتین مرده و کتاب عشق من و او برای همیشه بسته شده. احساس بدبختی می‌کردم و با گریه از درگاه خدا می‌خواستم که به زندگی من هم پایان دهد تا در دنیایی دیگر با محبوبم دیدار کنم...
انگار این من نیستم
انگار این من نیستم در پس تو می‌افتم و بی‌صدا دنبالت می‌کنم تا هر آنچه را برایم معمایی شده، دریابم. حتی دیدار تو را با ولع و حرص دنبال می‌کنم شاید گره کور ذهنم را باز کنم. پس، گریه کن! و آنچه را در دل داری بیرون بریز اگرچه دل آدمی به این راحتی‌ها باز نمی‌شود... و اشک‌ها تنها نشانه‌ای از خالی شدن‌اند.
بندهای رنگی
بندهای رنگی چقدر ناامید شده بود از شنیدن این حرف‌ها‌! پوزخند خسته‌ای زد و با نوک انگشت، قلب نقش‌بسته روی فنجانش را خراب کرد … انگشتش از داغی لته سوخت. بافت پهن موهایش که از کنار شانه‌اش آویخته بود، چند تار موی پریشان، تلالو نور شمع در چشمان غمگینش و انگشتی که آرام میان لب‌هایش رفت و برگشت… بهداد نمی‌توانست حرکت کودکانه ...
از پشت شیشه
از پشت شیشه بالاخره با قطره‌ای باران که روی پیشانی‌ام افتاد ذهنم را آزاد کردم و تازه توانستم مردی را ببینم که عجیب‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین شخصی بود که در زندگی‌ام دیده بودم. اصلا انگار همان عجیب و متفاوت بودن جذابش کرده بود و می‌خواستم پی به طرز زندگی‌اش ببرم. برای این‌که توجه‌اش را جلب کنم با پا به پهلوی ...
سروین
سروین نگاهی به پشت سر می‌کنم. نه، منظورم آن روزهایی است که سال‌ها از گذرشان گذشته. و تمامی آن بچه‌هایی را می‌بینم که شور و شوق جوانی به هرکاری، چه درست و چه غلط وادارشان می‌کرد. آنجا، عشق با نگاه آغاز می‌شد و ریشه می‌یافت. عشقی که فقط معنای خواستن نداشت می‌رفت تا یکی شدن، با هم شدن. چقدر زندگی ما آدم‌ها مثل درخت‌هاست؛ یکی سرخم می‌کند نمی‌ایستد و یکی می‌ایستد و می‌شود ...
مشاهده تمام رمان های بیتا فرخی
مجموعه‌ها