رمان ایرانی

بازم کنارتم

دلخور و عصبی به سمت در گام برداشت و هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که نیلوفر آستینش را کشید: صبر کن. سهیل ایستاد، بی‌‌آنکه برگردد، صدای پر از خواهش نیلوفر به گوش جانش پر شد: نمی‌خوام اینطوری از هم جدا بشیم، با این همه دلخوری! می‌خوام خاطره آخرین دیدارمون برای هر دومون خوشایند باشه. هیچ‌وقت هیچ مردی رو اندازه تو دوست نداشتم، خودت هم اینو می‌دونی. این را گفت و این‌بار دستش را پرتمنا به سوی او دراز کرد. همان دم، صدای زنگ موبایل بلند شد و در صدای کوبش‌های قلبش در هم آمیخت. مشفق بود یا آتیه؟ آن لحظه مهم نبود، گویی که هیچ اتفاقی در کائنات مهم نبود. آن لحظه او بود و وجودی پر از عشق و نیاز و ضربان قلبی که هر دم بالا می‌گرفت. قدمی پیش گذاشت و باز هم اسیر افسونگری شب سیاه نگاه معشوقش شد...

سخن
9789643728748
۱۳۹۷
۸۷۲ صفحه
۷۷۷ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده مرضیه قنبری
۱۱ رمان مرضیه قنبری از نویسندگان ایرانی است و نام او در کنار آثاری برای مخاطبان کودک و نوجوان دیده می‌شود. اطلاعات عمومی دقیق درباره زندگی شخصی او محدود است؛ بنابراین در معرفی او باید از حدس درباره تاریخ و محل تولد فاصله گرفت. اهمیت چنین نویسندگانی بیشتر در پیوند با خواننده نوجوان روشن می‌شود؛ جایی که قصه باید هم روان باشد و هم حس تجربه نزدیک را منتقل کند. در ادبیات کودک و نوجوان، نویسنده موفق کسی است که زبان را ساده کند بی‌آنکه ...
دیگر رمان‌های مرضیه قنبری
دلیل بودنم
دلیل بودنم بودن با بهرام خوب بود، چنان آرامشی نصیب من می‌کرد که کمتر در خودم سراغ داشتم. اینکه تنها در ماشین مرد غریبه‌ای نشسته بودم باید ناراحتم می‌کرد، اما در مورد او این‌طور نبود. حسی را که در همان مدت‌زمان کوتاه به بهرام پیدا کرده بودم هیچ‌وقت حتی نسبت به کیارش که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم هم نداشتم ...
فراتر از عشق
فراتر از عشق به اندازه همه ناگفته‌هایش می‌خواست حرف بزند، اما باید سنجیده عمل می‌کرد. نمی‌خواست باز هم بهار را به اشتباه بیاندازد. او باید همه حرف‌هایش را می‌شنید. چیزی مثل جرقه در ذهنش درخشید. نامه...
دنیای کوچک لیلا
دنیای کوچک لیلا چشمان تب‌دارش را به صورت زیبای همسرش دوخت: لیلا تو عشق بی‌کرانه‌ای هستی که همه عمر دنبالش بودم، حتی همون روزها که تو منجلاب نفرت دست و پا می‌‌زدم. اون روزها از اعتراف می‌ترسیدم ولی واقعیت این بود که با همه وجود خواستار عشقی پاک بودم و تو...
تا بی‌نهایت
تا بی‌نهایت همه چی داشت خوب پیش می‌رفت. دلخوری‌های بین من و تو هم کمرنگ شده بود و اگه پای نازنین و تلفن‌های مشکوکش به میون نمی‌اومد، هیچ کدوم‌مون این همه غم و تنهایی رو تجربه نمی‌کردیم. روزی که تو و جواد تو رستوران بودین و برای چندمین بار زنگ زد شرکت، سعیدی هم که مرخصی داشت اومده بود بهم سر بزنه. ...
مشاهده تمام رمان های مرضیه قنبری
مجموعه‌ها