رمان ایرانی

ماموریت جیکاک (صدای سروش)

«بلند شدم رفتم از لابه‌لای تکه پارچه‌های رنگارنگ راه باز کردم و از اتاق بیرون زدم. از میان عوعوی سگ‌ها. صدای گوسفندها و گاوها به میان آبادی رسیدم که صنم را دیدم. بزغاله تازه‌زایی را بغل کرده بود و از میان در باز آغل نگاهم می‌کرد. هر بار می‌دیدمش، مهرش بیشتر به دلم می‌افتاد. آرزو می‌کردم کاش تنها ما دو نفر در این آبادی بودیم، نه ماموریتی بود، نه عصا و کلاه و نه کلارکی در لندن.»

نیماژ
9786003673748
۱۳۹۷
۱۸۴ صفحه
۱۱۱ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده فرهاد کشوری
۱۴ رمان فرهاد کشوری، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به جنوب، تاریخ، فقر، سیاست و زندگی مردم عادی نزدیک‌اند. در معرفی او، بهتر است به جای جمله‌های کلیشه‌ای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتاب‌هایش برمی‌گرداند. مسیر کار او نشان می‌دهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان می‌آید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمان‌های پرخواننده‌ای که بی‌واسطه با مخاطب حرف می‌زنند. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده او می‌توان ...
دیگر رمان‌های فرهاد کشوری
سرود مردگان
سرود مردگان وقتی کتاب را می‌خونی، او جون می‌گیرده و از لابه‌لای خط نوشته‌های سیاه می‌زنه بیرون و حاضر می‌شه بالای سر کتاب‌خون. یادگار مرد رشید بود. او هم لابد مهرش را به دل گرفته بود و حالا که مرده، آمده بالای سر مزارش، کاری کرده که کسی از جای مزار سر در نیاره و هیچ‌کس بالای سر یادگار نره، الا خودش. ...
رفیق هدایت
رفیق هدایت هدایت رو گرداند و به مراد نگاه کرد.دلش ریخت و بعد حس خوبی به او دست داد. می‌توانست از این چند لحظه برای همشهری‌هایش کلی حرف بزند و انگشت به دهان‌شان کند. قیمت کتاب را پرسید. بعد دست کرد توی جیب شلوار و پول خردها را درآورد.شرمنده شد. اول باید قیمت کتاب را می‌دید یا می‌پرسید، بعد می‌رفت بیرون و ...
مردگان جزیره‌ موریس
مردگان جزیره‌ موریس پنجه خالی اش را از زیر بالش بیرون آورد.خیس عرق بود و قلبش چنان می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌اش بزند بیرون.مرد را نشناخت.شباهتی به کس یا کسان آشنایی داشت،اما ذهنش راه نمی‌داد و نمی‌دانست این شباهت به چه کسی است و کجا او را دیده.نشست بر روی تشک و به پرده ضخیم پنجره اتاق نگاه کرد.بلند شد سرپا،رفت ...
کوپه شماره 5
کوپه شماره 5 در ساختمان را که باز کرد، اول دست‌ها را دید. بعد نفهمید چطور چنگ انداختند و از روی موزاییک‌ها بلندش کردند. تا آمد فریاد بزند و کمک بخواهد چسبی دهانش را بست. دست و پایی زد تا از دستانش بیرون بیاید. زورش نرسید. دم‌پایی‌ها از پاهاش درآمدند و روی موزاییک‌های کف پیاده‌رو افتادند. زورکش بردند و هلش دادند توی پرادو. ...
مشاهده تمام رمان های فرهاد کشوری
مجموعه‌ها