سیاه سالی

(Siyahsali)

گاهی شب ها تا صبح مدام کابوس می بینم بعضی وقت ها خواب هایم خیلی زنده و واضح اند. آن حیاط قدیمی تا صبح جلوی چشمانم است و صدای آن در زنگ زده آهنی که هر چند لحظه یک بار توی سرم بسته می.شود گاهی خواب هایم خاکستری و مبهم است هنوز جنگ تمام نشده همه جا تاریک .است فقط خط های روشنی را توی آسمان می بینم که از آنها بمب می ریزد پایین و ناگهان ساختمان ها همدیگر را هل می دهند. همه چیز له و لورده می شود و من از پنجره پرت می شوم بیرون توی تاریکی رو به آسمان آن ته ته ها گم می شوم.

9786226677462
۱۴۰۳
۱۲۷ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های فاطمه بهرامی
خانه شماره 109
خانه شماره 109
کوره راهی باریک
کوره راهی باریک احساس می‌کرد که در اعماق روحش چیزی حالت ثابت، آرام و پابرجایی به خود می‌گیرد. طبیعت را نه تنها در مقابل چشم‌هایش، بلکه در درون خود احساس می‌کرد. حس آزادی. حسی که هرگز در تمام زندگی آن را نشناخته بود. نمی‌دانست احساسش نشات گرفته از عظمت طبیعت است و یا حالت خود اوست که آن‌طور در طبیعت منعکس شده و ...
مشاهده تمام رمان های فاطمه بهرامی
مجموعه‌ها