سیتافورد نام دهکدهای کوچک است که تمام اتفاقات مرموز داستان در آن رخ میدهد. سروان ناراکوت مامور اداره پلیس در تلاشی بی پایان برای یافتن کلید معما در جستجو است و در این راه با حوادثی عجیب مواجه میشود اما سرانجام...
۱۲۲ رمان
آگاتا کریستی، نویسنده انگلیسی رمانهای جنایی است؛ نویسندهای که نامش با هرکول پوآرو، خانم مارپل و نمایشنامه «تله موش» برای بسیاری از خوانندگان آشنا شده است. او در سنت ادبی خود فقط یک نام فهرستی نیست و صدایی دارد که از دل تجربه، زمانه و شیوه روایتش شکل گرفته است.
زندگی او از Torquay, Devon, England آغاز شد و همین زمینه فرهنگی، در کنار مسیر حرفهایاش، به آثارش رنگ و بافتی مشخص داد. دانستن این پسزمینه کمک میکند جهان نوشتههایش خشک ...
حماقت گرینشاو (ماجراهای دوشیزه مارپل)
آلیسا در حالی که به عروسک زل زده بود گفت: درست است که جان ندارد، اما به نظر میرسد جان دارد، اینطور نیست؟
خانم گروز در حالی که با دستمال گردگیری دور اتاق میچرخید، گفت: این عروسک حالم را دگرگون میکند، به قدری حالم را بد میکند که اصلا دوست ندارم وارد اتاق پرو شوم.
راز هفت ساعت
«راز هفت ساعت» کتابی پلیسی _ جنایی اثر نویسنده مشهور آگاتا کریستی است. این کتاب اولین بار در سال 1929 منتشر شده است. این رمان مثل بسیاری از آثار آگاتا کریستی شخصیتهای زیادی دارد و نویسنده از منظرهای مختلف و از میان آدمهای متعددی شواهد و سرنخهایی را پی میگیرد تا راز جنایت برملا شود. بسیاری از شخصیتهای این کتاب ...
10 بچه زنگی
ده نفر دعوت میشوند تا تعطیلات خود را در قصری افسانهای در نیگر آیلند بگذرانند. هر یک از آنها رازی برای پنهان کردن دارند. آنان در بعدازظهر باشکوه روزی تابستانی به وعدهگاه میرسند... اما بزودی سلسله حوادثی پیشبینینشده رخ می دهد و همگان را در اضطرابی نفسگیر فرو میبرد...
قتل در تعطیلات
دوازده... چهارده... پانزده سال گذشته بود. کار درستی کرده بود. قضاوتش کاملا درست بود. بشدت عاشق ورونیکا بود، ولی میدانست که به جایی نمیرسد. ورونیکا قورتش میداد. همه جسم و روحش را میبلعید. ورونیکا خودخواهترین آدم روی زمین بود و اصلا هم از این خودخواهی خجالت نمیکشید.
مرکب مرگ
صدایش با فریاد بلندی اوج گرفت... و فریاد حیوانی وحشتناک دیگری هم از بلا برخاست. از جا بلند شد، برق یک چاقو به چشم خورد... جیغ هولناک در گلو خفهشدهای از جوجه خروس بلند شد... خون به داخل کاسه مسی میریخت. بلا کاسه در دست دواندوان آمد. جیغ میکشید و میگفت: خون... خون... خون! تایرزا یکباره دستکش را از داخل ...