رمان ایرانی

ماه‌گرفته‌ها

«صدای جیغ مه‌جیبن که توی حیاط پیچید، عکس خاکستری توی آینه محو شده بود و جایش را به زنگار و غبار سالیان داده بود و همین هم بود که خانم سروری و مه‌لقا هرچه نشستند، توی آینه چیزی ندیدند و آن‌قدر اشک ریختند و بچه را صدا زدند که محمدخان دستور داد روحی آینه پارچه بکشند و بگذارندش توی اتاق محمد دوم. اما چشمتان روز بد نبیند که یک شب بعد، درست وقتی نیمه ماه، توی پنجره‌ها سایه انداخته بود، محمد دوم از کنار حوض که به دستور محمدخان تخته‌کوبش کرده بودند، گذشت و جلدی خودش را رساند به اتاق مه‌جبین و تقه‌ای به در زد و زن سراسیمه در را باز کرد و بی‌هیچ حرفی پشت سر برادرخوانده‌ ترسیده‌اش راه افتاد و بالاخره توی اتاق کوچک و بی‌پنجره محمد دوم، از پس پارچه‌ای که آینه را می‌پوشاند، خواهر کوچکش را دید که گیس سیاه و بلندش را با ریسه‌های رنگی چهل گیس کرده و ساغری‌های پاشنه‌دارش هزار و یک نگین و نخ نقره‌تاب دارند...»

کتاب آمه
9786005757842
۱۳۹۲
۲۹۶ صفحه
۲۶۶ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده شرمین نادری
۱۰ رمان شرمین نادری نویسنده ایرانی است و نامش بیشتر در حوزه ادبیات کودک و نوجوان دیده می‌شود. اطلاعات عمومی قابل اتکا درباره زندگی شخصی او محدود است؛ پس تاریخ و جزئیات دقیق بدون سند وارد پروفایل نشده است. کار او در فضایی قرار می‌گیرد که برای خواننده کم‌سن، قصه باید هم روان باشد و هم به تجربه‌های نزدیک زندگی وصل شود. در ادبیات کودک، زبان ساده زمانی ارزش دارد که کودک را جدی بگیرد و دنیای او را کوچک‌تر از واقعیت نشان ندهد. نادری از ...
دیگر رمان‌های شرمین نادری
حسین ملک (جلد سخت)
حسین ملک (جلد سخت) «حسین ملک» یکی دیگر از جلد‌های مجموعه‌ی «دست‌های کوچک، آرزوهای بزرگ» است. این مجموعه با هدف آشنا کردن بچه‌ها با مشاهیر بزرگ، نوشته شده است. در هر جلد از این مجموعه، بچه‌ها به شکل داستانی، با زندگی یکی از افراد معروف آشنا می‌شوند، افرادی چون «اردشیر محصص»، «هوشنگ سیحون»، «عباس کیارستمی»، «ایران درودی»، «مریم میرزاخانی» و ... در کتاب «حسین ...
تاریخ ماریخ مستطاب عینک
تاریخ ماریخ مستطاب عینک عینک پنسی، عینک ته‌استکانی، عینک دسته‌شاخی، عینک لاکی، عینک دندر و عینک چی چی و پیچی... نه، این آخری واقعا اسم عینک نیست، اما خبر داشتی که در روزگار پادشاهان ساسانی، یعنی ۲۵۰۰ سال پیش، همین مردم ایران عینکی اختراع کرده بودند که به پدربزرگ‌های مبتلا به پیرچشمی برای بهتر دیدن، کمک می‌کرد؟ یعنی پدربزرگ شما عینک مخصوص ندارد؟ حالا ...
زار
زار می‌روم می‌نشینم جلوی میز و یک تکه نان خشک و نازک برمی‌دارم و آهسته می‌زنمش توی شیره خرما، سیاه و خیس می‌شود، عین شب دریا و بوی خرما می‌دهد عین روز جزیره، بعد لقمه را بلند می‌کنم و می‌گذارم روی لبم که دهنم گس و شیرین می‌شود و باز یادم می‌افتد به طعم خرما وارده رازقی، به بوی ماهی و ...
ماه‌شرف
ماه‌شرف من نشستم روی سنگی، سنگ بزرگی که خیال می‌کنم اصلا برای همین گذاشته بودند توی باغ که وقتی آب می‌اندازند به باغ، باغبان بنشیند و مراقبت کند و خسته هم نشود. خسته بودم من و سرفه‌ام می‌آمد گاهی، اما سردم نبود. صورتم کمی یخ کرده بود، علی‌الخصوص که بادی سرد، نمی‌دانم از کدام طرف باغ می‌آمد؛ گمانم از سمت درخت‌های ...
مشاهده تمام رمان های شرمین نادری
مجموعه‌ها