پیرزن بلند و لاغر پایش را به زمین میکشید و میرفت. به «مستراح عمومی» اشاره میکرد و میگفت:
بفرمایید، دهانتان را شیرین کنید.
زنی که دست دختر بچهای را میکشید. رسید به پیرزن لاغر.
پیرزن گفت:
بفرمایید دهانتان را شیرین کنید. منزل خودتان است.
۲۳ رمان
هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ایرانی و از مهمترین چهرههای ادبیات کودک و نوجوان فارسی است. او در منطقه کرمان به دنیا آمد و با داستانهایی شناخته شد که زندگی کودکان، فقر، روستا و طنز انسانی را به هم پیوند میزنند.
شهرت او بیش از همه با «قصههای مجید» گره خورده است؛ مجموعهای که با شخصیت مجید و بیبی، بخشی از حافظه چند نسل خوانندگان و بینندگان ایرانی شد. این داستانها سادهاند، اما سادگیشان با دقت و عاطفه ساخته شده است.
مرادی کرمانی ...
بچههای قالیبافخانه
من دلم ور زن و بچهات میسوزه. چند روز هم فرصت میدم، برو هر جوری هست یه چیزی بفروش. بیا پول اینها رو بده. صد تومن به مم جعفر بده بابت پول خرش، چهل تومن هم بده به عبدالله، ده تومن هم بده به من که ازشون رضایت بگیرم. والسلام و نامه تمام.
تنور و داستانهای دیگر
نگاه کن، ببین خودش را به چه روزی انداخته. همه اینها از طمع روزگار است. خوب، مرد، میگفتی زنی بیاید برایت نان بپزد. حالا دو تا نان هم مزد دستش را میدادی، یا تکهای نان بچهاش میخورد. بهتر از این بود که این بلا را سر خودت بیاوری و از زمین و آسمان خجالت بکشی.
خمره
بچهها دور خمره جمع شده بودند. هر کدام حرفی میپراند:
ـ از بس این بیچاره را اذیت کردند، دلش از غصه ترکید.
ـ شب تنها بوده، گرگ آمده سراغش، از ترس زهره ترک شده.
ـ نه بابا، از بس آب خورده، ترکیده...
کبوتر توی کوزه
پیرزن پارچه سفید روی سرش میاندازد شادی میکند، برای خودش هلهله میکند و کل میکشد و چند بار با عصا روی کوزه میزند. نویسنده با هر ضربه کوزه را بیشتر به آغوش میکشد و حالش بدتر میشود. دست روی قلبش میگذارد، پیچ و تاب میخورد صدای رعد و برق باران کوزه از دست نویسنده میافتد، میشکند. صحنه تاریک میشود. ...