رمان ایرانی

آبی و صورتی

آن روز از صبح یک جمله مدام توی ذهن فیروزه پشتک و وارو می‌زد و من خوشحال بودم. چون خوب می‌دانستم که از این جمله خیلی کارها برمی‌آید. مدتی بود که پشتش ایستاده بودم و داشتم جست‌وخیز این جمله را توی کله‌اش تماشا می‌کردم؛ اما او هنوز متوجه من نشده بود. آرام دستم را روی شانه چپش گذاشتم. برگشت و گفت: «تویی؟» خنده‌ام گرفت. غیر از من چه کسی می‌توانست باشد؟

علم
9789644053528
۱۳۸۶
۴۶۴ صفحه
۳۰۰ مشاهده
۰ نقل قول
ناهید طباطبایی
صفحه نویسنده ناهید طباطبایی
۱۱ رمان ناهید طباطبایی نویسنده و مترجم ایرانی است؛ صدایی آرام و دقیق در داستان‌نویسی معاصر که بیشتر با روایت زندگی روزمره، زنان و روابط خانوادگی شناخته می‌شود. او از تهران می‌آید و فضای شهری در بسیاری از نوشته‌هایش نقش دارد؛ شهری که در آن سکوت‌ها گاهی از اتفاق‌های بزرگ مهم‌ترند. در داستان‌های طباطبایی، بحران‌ها معمولا با فریاد وارد نمی‌شوند؛ آرام شکل می‌گیرند، در رفتارهای کوچک پنهان می‌شوند و کم‌کم معنا پیدا می‌کنند. زبان او شفاف و بی‌ادعاست. همین سادگی به خواننده اجازه می‌دهد به ...
دیگر رمان‌های ناهید طباطبایی
سور شبانه
سور شبانه ناهید طباطبایی در سال 1337 در تهران متولد شد. او فارغ‌التحصیل رشته ادبیات دراماتیک و نمایش‌نامه نویسی از مجتمع دانشگاهی هنر است. او که از نوجوانی شروع به نوشتن کرده اولین داستان خود را در سال 1371 به چاپ رساند. و تاکنون کار داستان نویسی و ترجمه از زبان‌های فرانسه و انگلیسی را ادامه داده است. مرده زیاد دیده بودم، ...
40 سالگی
40 سالگی بالاخره هرمز به روی صحنه آمد، با کت و شلوار مشکلی و پیراهن سفید. تارهای نقره‌ای موهایش زیر نور پروژکتورها می‌درخشید و صورتش خندان و آسوده بود. رو به سالن تعظیم کرد و بعد چرخید و رو به ارکستر قرار گرفت. سالن ساکت شد. نفس در سینه آلاله حبس شد. بعد با حرکت دست هرمز نوازنده‌ها شروع کردند و آلاله ...
حضور آبی مینا
حضور آبی مینا بعد از این مهمانی بود که سر صحبت را با کمال باز کردم. اول به او گفتم:«تو هم شعر می‌گفتی و من نمی‌دانستم.» خندید و گفت:«کی چنین مزخرفاتی را به تو گفته.» گفتم:«دختر عمه‌ات.» کمال خندید و گفت:«دیگر چه گفته؟» آن‌وقت من تمام حرف‌های او را برای کمال گفتم. کمال خوب گوش داد، کمی ساکت ماند و بعد گفت:«می‌دانی مینا ...
رکسانا نیستم اگر
رکسانا نیستم اگر سودی خندید. در را باز کرد. آب خنک را ریخت روی صورتش. جلو لباسش خیس شد. فافا جعبه دستمال را گرفت جلو او. سودی دست او را کنار زد. حالا کرم‌ها پاک شده بودند و قطره‌های آب روی صورتش می‌درخشیدند. ته بطری را سر کشید و گفت:‹‹ می‌شود از همین‌جا دور زد؟›› فافا با چشم‌های گرد شده پرسید:‹‹پس قرارهایت چی؟ بابات ...
مشاهده تمام رمان های ناهید طباطبایی
مجموعه‌ها